من ِصورتی و دانشگاه ِخاکستری
رفتن یه راه دشوار واسه "هرگز " نرسیدن...
میان جان دو انسان ، چنین به هم نزدیک چقدر فاصله ؟... چقدر ماندن در هاله ی تبسم و شرم ؟ چقدر بودن در پرده سکوت و نگاه ؟ چقدر باید سر کرد بی نوازش او ؟ چقدر به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها ؟ " مگر که عشق گناهی برای زن است ؟ چقدر باید بر این گناه تاوان داد ؟ " چقدر پرسه زدن در خیال با اندوه ؟ چقدر بی تو نشستن درین سکوت و ستوه ؟ چقدر باید نزدیک بود و از هم دور... چقدر ... چقدر ... " فریدون مشیری " " این نوشته ها ... " ... نمیدونم برای چی اینجا مینوشتم ! ، توی این سه سال و نیم من به اندازه ی یک قرن خاطره جمع کردم و اینجا حک شد ، مهم نیست که چه آدمایی واسطه ی نوشته ها شدن ، از اون آدما حالا دیگه کسی برام نمونده فقط مونده این نوشته ها ... این نوشته های نفرینی ... حتی تمام فراموش شده هارو تکرار میکنن این نوشته ها ... توی این دنیا من از خودم فقط دست داشتم ... قلمی عاریه ای برای نوشتن برداشتم و فکر میکردم قادرم تمام اون چیزی رو که هست بنویسم ، و غرور اینکه یکروز به جبران تمام این تلخی هایی که به من گذشت این نوشته ها پلی میشن بین دست من و آسمونی رویاهام ... ولی انگار نشد... نیافتاد اون اتفاقی که منتظرش بودم معجزه نکرد این نوشته ها ...!... میگن برای تمام شروع ها یه پایان هست و برای هر پایانی یه نتیجه ... من به پایان این نوشته ها رسیدم و شاااااید نتیجه ای ... باید برم و این عادت رو ترک کنم ... باید یاد بگیرم حرفهام و بزنم خودم چشم تو چشم ، دیگه کاری از دست این کلمه ها بر نمیاد ... من از تمام این واژه های صورتی خواهش کردم که تمام ِ احساس من رو ثبت کنن ... ولی انگار این نشد... فکر میکردم میشه با این سطرها باور کردنی بشم...باورم کنن...باورم کنه ... غافل ازین که به قول یکی از دوستام دوره ی نامه بازی سر اومده و حالا فقط باید حرف زد ... من باید تغییر کنم باز هم باید تغییر کنم خودم و باورهام ، خودم و حسرت هام... دیگه خلوت این وبلاگ هم من و به آرزوهام نمیرسونه ... این نوشته های قلابی رو که انگار فقط سیاه مشق من و آرزوهای محالم بود باید دور ریخت ...باید سوزوند... ای کاش کسی بود من رو منع میکرد از نوشتن از نوشتن تمام خواسته هام ، کاش کسی بود که مرزی میکشید بین من و کاغذ های سفید... حالا هم دیر نشده خودم فهمیدم آدم این کار نبودم و عقب میکشم... میبوسم قلم مهربونم رو ، کاغذ های صبورم رو ، و نمیبخشم کسی رو که این هیچ نوشته های من رو بزرگ کرد برام ... که اگر نمیکرد حالا من این سالها اسیر نبودم ... " و من تا اطلاع ثانوی خاموش خواهم شد ، تعطیل خواهم بود ، سکوت خواهم کرد ... " دلم از تمام این روزهای ثبت شده و تلخ گرفته ... نوشتن رو قوانین عجیبی هست که من خالی ترینم از تمام ماده و تبصره های اون ... برای من نوشتن درد و دل با سنگ گفتن بود ... البته بود درست تا قبل ازینکه از وحید خواهش کنم تا نوشته هام رو بخونه ... وحید ... بلاخره گفتم اسمش رو... قشنگِ مگه نه ؟ ... ولی ای کاش نمیگفتم و نمیاوردم اسمش رو تو این وبلاگ نفرین شده ... چقدر آشفته ست این جمله ها از هم ... درست مثل فکر من ... حالا که از تنها دلخوشیم که نوشتن بود نا امید شدم فکر درگیر یه دلخوشی تازه ست... ممنونم از چشمای تویی که تا اینجای نوشته هام رو خوندی... شرمنده ی شما و نگاهتون ، به اندازه ی تمام حرفهای نگفته ای که دارم ممنونم ( خیلی زیاده هاااا ) سخت دل کندن ازین کاغذ بی خط مجازی و این چهار دیواری بی مرز ... حیف که "باید" برم و دور بشم ... اینجا بود تنها فضایی که من بودمُ خودم ، این تنها جایی که به من حق میداد هر وقت که میخوام اعتراض کنم ذوق کنم و از هر چیزی که میخوام حرف بزنم ... بخدا سخته ... بعد از هزار و اندی روز این دفتر و ببندم و برم پی کارم! ... ولی این بار باید درست توی اوج نیازم به نوشتن ازش دست بکشم تا به نبودنش عادت کنم ... از وقتی یادمه تو این وبلاگ برا اثبات و حکاکی احساسم حرف زدم ادعا کردمُ نوشتم ... ولی انگار این نوشتها موج دریا بود به صخره...باد بود صحرا... تکرار میشد و تغییر نمیداد... انگار لازم بود بعد سه سال تکرار و تکرار و تکرار کسی بیاد و بشه آسمونی قصه های منُ پایان بده به این یکی بود یکی نبود همیشگی ... تمومش کنه و با سکوتش بگه بی فایده ست ... زیادی بین در دیوار این وبلاگ حبس موندم دارم جا میمونم از تمام فرصت هایی که منتظر حرف زدن من هستن و من ... باید بپزیرم که من انتخاب نشدم...طرد هم نشدم ... من فقط بودم و انگار ندید! ... چیزی شبیه love نوشت ... : از شما و احساسم! ، برای کسی گفتم ... پرسید : دو هفته گذشته هنوز بهت زندگ نزده ؟!... گفتم : زنگ بزنه ؟ شماره ی من رو که نداره ... گفت : حالت خوش نیست ؟ دیگه دوره ی نامه بازی سر اومده باید بجای اون آدرس مسخره وبلاگت شماره تلفنت رو مینوشتی و میدادی بهش... گفتم : اما من میدونم اون دلش با یکی دیگه ست ... پرسید : خودش بهت گفتم ؟ ... گفتم : نه ولی از چشماش می فهمم... از حرف زدن باهام خسته شد و رفت ، اونجا بود که فهمیدم احتمالا من تمام راه رو غلط رفتم ... من شما رو برای این دوستی های خام و این رابطه های پوچ نمی خواستم ... گفتم که ... من فقط هم تجربگی میخواستم با کسی که چشمای مهربونی داره ... یادمه اونروز ( اولین باری که با هم حرف زدیم رو میگم ) به شما گفتم : یه وبلاگ دارم که تقریبا سه سال توش مینویسم ، چند وقته خطاب به شما چند خطی به نوشته هام اضافه شده ... دوست دارم بخونید و نظرتون رو بهم بگید ، تمام سعیم این بود که تاکید کنم نظرتون برام مهمه ... شما گفتی ما از هم یه شناخت سطحی داریم و شاید از زمین تا آسمون با هم فرق داشته باشیم... و انگار تاکید شما هم درست روی همین جمله بود ... شاید تمام این اتفاقا باید میوفتاد و شما واسطه میشدی تا من بفهمم که نوشتن کار من نیست ، من فهمیدم کمم گنگم ... هر چند این نوشته های بی اثر بود ولی من نوشته های این دو ماه آخر و از همه پستهام بیشتر دوست دارم ... چون نوشتم برای کسی که من رو خوند ...دارم میرسم به آخر کاغذ ، با تمام وجودم مینویسمُ ... میگم الوداع ... میرم پی یه زندگی بی کاغذ!... چه بد دوره ای شده ... ارزش آدما رو با لباس و کیف و کفش و عینک و ماشین میسنجن... بعد هنر تو لحظه های برهنگی و این پایان آدمهاست.. راستی روح آدما کجای بازیه ؟؟؟ یکی میگفت : سپیده توی دانشگاه داری درست اطراف آدمایی میچرخی که آمار بدی دارن ... منم گفتم : هر کی بده برای خودش بده... اونا تجربه های جالبی دارن و بعضی وقتا حرفای جالبی میزنن... با اونا بودن مفید تر از شماهایی که ادعای روشن فکری میکنین... ناراحت شد...ولی به جهنم... به هر حال اینروزا اطرافم پر شده از دخترایی که خوشحالی رو توی جرعه ای شراب میبینن ، جسارت رو توی سیگار کشیدن ، طنازی رو توی همخوابی ... سفر روی توی اکیپ هاش مجردی شمال ُ شخصیت رو توی مارک لباس ... عشق رو توی پول... حالا تو این دنیای کساد حرفهای یکی گیج و گم مثل من چه دردی رو دوا میکنه...؟ امشب خیلی طولانی شده... سرم سنگینه...چشمام میسوزه و گاه گاه عطسه میکنم که تازه شم... اینقدر اینروزا " سرد " گذشت که بلاخره مریض شدم ... سرما زده ی این روزای بی حادثه... منِ بد تجربه و تلخ خاطره ی امشب گم شدم بین این همه حرفی که دوست دارم بزنمُ نمیتونم ... همیشه دنبال حرف دلم رفتمُ حتی شکست هم که خوردم دلم خوش بود که حرف حرف خودم بود... اما فقط یکبار توی زندگیم پشیمون شدم اونم وقتی بود که اعتماد کردم ... اعتماد کردمُ بد ضربه ای خوردم...بد بلایی سرم اومد... و پشیمونی دیگه هیچ فایده ای نداشت جای زخمش تا همیشه روی روحم میمونه... ... صدای نفس نفس زدنای این نوشته ها میاد... میشنوی؟... این وبلاگُ وقتی شروع کردم که سراغ از آسمونی میگرفتم... مرد رویاهام... اون شاهزاده ی اسب سوارم...اونی که میدونست توی اولین نگاه چشماش صدام میکنه، حالا پیدا شد " هر چند مال من نیست " ولی پیدا شد و من تموم میکنم این نوشتهارو... -آخر خط : تو را برای تمام لحظه های نداشتنت دوست دارم... ببین ، این منم " بی تو " بانویی که تو نادیده اش گرفتی ... -/. خداحافظ ... دیروز تو سایت دانشگاه وبلاگ و که آپ کردم با خودم گفتم حالا که ثبت شد و من نوشتم که میرم تا همین کوتاه اتفاق بین خودمون رو خاطره کنم ! یه پرینت از نوشته ها بگیرم ُ برم... وقتی برگشتم که برم از سایت بیرون دیدم ( ؟ ) درست پشت در سایت ایستاده سلام کردم ...جا خوردم! گفتم ای خدا حالا که من کوتاه اومدم درست گذاشتیش پشت در ؟؟؟؟ ازش خواستم بیاد تو و وبلاگم رو ببینه ... یه حرفی زد که از دیروز تا حالا درگیرشم... گفت هرکاری کردم نشد وبلاگتون رو باز کنم نظرم و روی کاغذ نوشتم دیروز ( یکشنبه ) آوردم شما نبودید منم انداختمش دور نمیدونم تا حالا تجربه کردین یا نه ... بعضی چشما یه دنیا حرف داره ... یه جورایی به قول EnRiGue : SaD eYes NeVer Lies ... ( چشمای غمگین هیچوقت دروغ نمیگه ) ... منم عجیب احساس میکنم که پشت چشمای آروم اون یه خاطره ی نرم نشسته... نمی دونم چرا همه فکر میکنن که من عاشق شدم!!!! خیلی حس بدیه که منظورم نه میتونم بگم نه میتونم بنویسم نه میتونم بفهمونم!... تمام مشکل اینه که اون پسره و هرکی این رو میفهمم هزار و یک خیال " غلط " به ذهنش میرسه ... نمیدونم این قانونه طبیعته یا آدما مشکل دارن مگه هرکی بخواد با یه پسر چند کلمه حرف بزنه حتی دوست بشه مثل دوستای دخترش این یعنی عشق ؟... این دانشگاه ما مثل یه روستای دور افتاده میمونه! ( کوچکترین حرکتی به سرعت برق و باد مخابره میشه ... اینه که خیلی از بچه ها به عقیده ی خودشون! با سیاست توی دانشگاه رفتار میکنن و با پسری حرف نمیزنن مبادا که آمارشون خراب بشه!!!!!!!!!! ) مثلا اینجا باید ملت روشن فکر باشن... یه کتاب میخوندم چند روز پیش جالب بود راجع به تقابل نسل امروز و نسل جنگ بود راجع به اینکه حتی بعضی بچه شهیدا راه پدرشون رو قبول ندارن و این حرفا! ... تو اون کتاب یه مرد 60 ساله درست همین احساس من رو به یه پسر بیست ساله داشت !... یعنی احساس میکرد باید حرفایی رو بشنوه که انگار هیچکس جز اون پسر قادر به گفتنش نیست ... شاید خیلی از بی قراریاش شبیه عشق باشه ... ولی عشق نیست... کاش اون کاغذ و از بین نمیبرد و من نظرش رو میخوندم... این یه پایان قشنگه برای این داستان ! ... من نوشته هام رو دادم و نظرش رو خواستم اون نظرش رو میگه و هر کدوم با یه یادگاری که شاید یه جایی تو زندگی بدردمون بخوره میریم دنبال بقیه اتفاقای زندگیمون... اون یه اتفاق بود توی زندگی من ... یه اتفاق که تاثیرش کم نیست ... ولی خب یه سوال برام پیش اومده همه نوشته ها ٬ نوشته میشن که یه روزی خونده بشن باید خونده بشن پس تکلیف اونایی که نخونده از بین میرن چی میشه ؟ ... اونا که نوشته شدن و تکلیف ادا نکردن ...؟ دلم میخواست دست خطش رو میدیدم ... حرف جالبی زد ... گفت برای خوندن نوشته های من تا چهار صبح بیدار بوده ... من به این فکر کردم که چه نوشته ای تونسته من و تا چهار صبح بیدار نگه داره یاد کتاب دزیره افتادم ٬ کتاب دزیره یه جور دفتر خاطراته که معشوقه ی ناپلئون بناپارت از روز آشناییش با ناپلئون تا روز ملکه شدنش توی سوئد نوشته من اون کتاب و دو روز طول کشید تا بخونم که تقریبا ۴ ٬ ۵ صبح تموم شد... خواستم بگم : اینقدر وقت نذارید از خوابتون نزنید که چشماتون میشه مثل چشمای من ... ولی نگفتم ... آخه اونروز تو دانشگاه یه دختره اومد بهم گفت که تو بیماری کبد داری ؟ گفتم نه گفت کمبود آهن داری ؟ گفتم نه گفت رژیم سختی داری ؟ گفتم نه گفت پس چرا اینقدر زیر چشمات گود افتاده منم گفتم : کم خوابی عزیزم ... من شبا نمیخوابم ... شبا تنها ساعتهای تنهایی منه و من به خواب از دستش نمیدم ... یه کم نگام کرد بعد رفت ... حالا ازون روز تا حالا همش تو آینه به چشمام نگاه میکنم ... خلاصه که اصل حرف این بود که چشماش حیفه صرف این نوشته ها بشه ... دیروز بهش گفتم : میخواید نوشته های جدیدم رو بهتون بدم ؟ اون حتی اگر نمیخواست هم نمیتونست بگه نه! دور از ادب بود... منم ازین همه ادب و احترام سو استفاده کردم و نوشته های این چند وقته رو دادم بهش... راستی اسم دوستش رو که گذاشته بودم استرس فهمیدم! رضاااااا همون استرس بیشتر بهش میاد!... نمیدونم چرا تا میبینمش همه دست و پام میلرزه واااای الان کلاسم شروع میشه ... باید برم ... فعلا...
.... خدای من ... اصلا یادم میوفته سرم درد میگیره ه ه ه ه ... حیف نیست ؟... من روی یه کاغذ دو کلمه هم که مینویسم دلم نمیاد بندازمش دور اونوقت ... خیلی دلم میخواست که وقتی پرسیدم چرا ؟؟؟ یه جواب خوب بهم بده!... ولی خب...
...
اسمش اصلا بهش نمیاد...
...


