تبليغاتX
من ِصورتی و دانشگاه ِخاکستری

من ِصورتی و دانشگاه ِخاکستری

رفتن یه راه دشوار واسه "هرگز " نرسیدن...

 ... دیروز تو سایت دانشگاه وبلاگ و که آپ کردم با خودم گفتم حالا که ثبت شد که من از خیر این نگاه بگذرم یه پرینت از نوشته ها گرفتمُ ... وقتی برگشتم که برم از سایت بیرون دیدم ( ؟ ) درست پشت در سایت ایستاده سلام کردم ... از خواستم بیاد تو و وبلاگم رو ببینه ... یه حرفی زد که از دیروز تا حالا درگیرشم... گفت هرکاری کردم نشد وبلاگتون رو باز کنم نظرم و روی کاغذ نوشتم دیروز ( یکشنبه ) آوردم شما نبودید منم انداختمش دور.... خدای من ... اصلا یادم میوفته سرم درد میگیره ه ه ه ه ... حیف نیست ؟... من روی یه کاغذ دو کلمه هم که مینویسم دلم نمیاد بندازمش دور اونوقت ... خیلی دلم میخواست که وقتی پرسیدم چرا ؟؟؟ یه جواب خوب بهم بده!... ولی خب...

همه نوشته ها ٬ نوشته میشن که یه روزی خونده بشن...

پس تکلیف اونایی که نخونده از بین میرن چی میشه ؟ ... اونا که نوشته شدن و تکلیف ادا نکردن ...

دلم میخواست دست خطش رو میدیدم ...

حرف جالبی زد ... گفت برای خوندن نوشته های من تا چهر صبح بیدار بوده ... من به این فکر کردم که چه نوشته ای تونسته من و تا چهار صبح بیدار نگه داره یاد کتاب دزیره افتادم ٬ کتاب دزیره یه جور دفتر خاطراته که معشوقه ی ناپلئون بناپارت از روز آشناییش با ناپلئون تا روز ملکه شدنش نوشته من اون کتاب و دو روز طول کشید تا بخونم که تقریبا ۴ ٬ ۵ صبح تموم شد... گفتم اینقدر وقت نذارید از خوابتون نزنید که چشماتون میشه مثل چشمای من ... ولی نگفتم ...

آخه اونروز تو دانشگاه یه دختره اومد بهم گفت که تو بیماری کبد داری ؟ گفتم نه گفت کمبود آهن داری ؟ گفتم نه گفت رژیم سختی داری ؟ گفتم نه گفت پس چرا اینقدر زیر چشمات گود افتاده ...

منم گفتم : کم خوابی عزیزم ... من شبا نمیخوابم ... شبا تنها ساعتهای تنهایی منه و من به خواب از دستش نمیدم ... یه کم نگام کرد بعد رفت ... حالا ازون روز تا حالا همش تو آینه به چشمام نگاه میکنم ...

خلاصه که اصل حرف این بود که چشماش حیفه صرف این نوشته ها بشه ...

دیروز بهش گفتم : میخواید نوشته های جدیدم رو بهتون بدم ؟

اون حتی اگر نمیخواست هم نمیتونست بگه نه! دور از ادب بود... منم ازین همه ادب و احترام سو استفاده کردم و نوشته های این چند وقته رو دادم بهش...

راستی اسم دوستش رو که گذاشته بودم استرس فهمیدم! رضاااااا  اسمش اصلا بهش نمیاد...

همون استرس بیشتر بهش میاد!...

نمیدونم چرا تا میبینمش همه دست و پام میلرزه ...

واااای الان کلاسم شروع میشه ...

باید برم ...

فعلا...

 

سه شنبه 19 آبان1388ساعت 9:20 قبل از ظهر من برای تو نوشتم : سپیده ( بی تو )| |

سلام... همیشه به دوستام میگم که یه دور غیر قابل تغییر و انکار توی دنیا وجود داره :

کسی هست که از دنیا منُ میخواد ٬ منم یکی دیگرُ ٬ اون دیگری یکنفر دیگه و ....

این دور تا به آخر ادامه پیدا میکنه ...

میپرسن پس اینایی که عاشقن و به هم میرسن و ازدواج میکنن کجای این دور هستن ؟...

و من میگم ... آدما یه جاهایی از گشتن و انتظار و التماس و اصرار خسته میشن ... بعد قانع میشن به یه احساسی کمتر از اونچیزی که توقعش رو داشتن ... از کسی که واقعا دوسش دارن میگذرنُ به محبت یکی دیگه قانع میشن ...

یکی از دوست های قدیمی و خانوادگی آخر هفته ی پیش بعد دو سال ( خودش اینجوری میگه ) جرات کرد و جلو اومد و گفت که من و دوست داره ...

متنفرم ازین که یه پسر بخاطر یه دختر گریه کنه و اون گریه میکرد ... داشتم دیوونه میشدم نمیدونستم چی باید بگم و چکار باید بکنم ...

میگفت : من چکار کنم که تو باور کنی ؟ ... میگفتم : من باور میکنم ولی کاری از دستم بر نمیاد...

بهم گفت: بی وجدان٬ گفت: بی مهر٬ گفت: سنگ٬ گفت:خودخواه ٬ گفت : تو از عشق چیزی سرت نمیشه ؟ ... ٬ گفت : چرا اذیت میکنی لذت میبری از اشک ریختن من ؟ ... ٬ گفت : من خودم و کوچیک نکردم که تو اینجوری باهام برخورد کنی ...

من هیچی جواب نمیدادم ...

میگفت : با توام چرا حرف نمیزنی ؟ ... نمیشنوی ؟ معنی حرفام و نمیفهمی ؟ ... چرا به دست آوردن تو اینقدر سخته ؟؟؟

من باز هیچی نمیگفتم ...

من با تمام وجود حرفاش رو میفهمیدم میفهمیدم که داره درد میکشه ازین اعتراف... میفهمیدم که چقدر روش فشار... ولی...

من هیچی نمیگفتم...

یاد حرف ( ؟ ) افتادم ...

بهش گفتم : من و برای خودت بی خودی بزرگ کردی ... من هیچی نیستم ... من ارزشش رو ندارم ...

تمام دیشت تا صبح رو گریه میکردم ...

تازه ( ؟ ) رو درک کردم ... اونم حرف من و باور کرده ولی وقتی هیچ احساسی به من نداره فقط از اصرار من ناراحت میشه ... من جز حس دلسوزی به اون پسر حس دیگه ای نداشتم ...

این اتفاق باعث شد من عقب بکشم...

نباید اصرار کرد...

اون پسر به من میگفت : من میمیرم ! من نمیتونم ! برام سخته ... نگو نه ...

ولی من میدونم که نمیمیره عادت میکنه و خاک میخوره و فراموش میشه...

منم همینطور...

منم میتونم ... صبر و فراموشی از معجزه های زندگی منه ...

دیگه نباید منتظر قدمی از ( ؟ ) باشم ...

اتمام...

 LoVe نوشت :

اینروزا تو قهرمان داستان من شدی ... ولی یه قهرمان ساکت... تو حرف نمیزنی ، تو کاری نمیکنی و من فقط صرف میکنم واژه سخت انتظارُ...این انتظار گس...این انتظار زرد پاییزی... انگار که ازین زندگی نباید چیزی خواست... فقط باید روی موجای بلندش سوار شد و رفت هر جایی که سرنوشت میخواد ... من هرچیری خواستم از دست دادم حالا فقط من موندم و قلم و کاغذ ٬ من و لباس تنم ... من و اتاق صورتی کوچیکم ... منِ تنها و خودم ...! ... من و اینکه انگار معتاد شدم به دیدن چشمای شما ... و چه تلخه این عادت بی جا ... انگار این وسط چشم من ٬ درستتوی همون چشمی لغزید که هیچ تعلقی به من نداشت و نداره ... من کسی فکر میکنم که از دنیای من نیست ... به تویی که من چند قدم اومدم تا نگاهتُ تو درست به دور دور دور قدم زدی به تموم اون جاهایی که من نیستم ... هر روز که میگذره فکر میکنم بهتره منم برگردم از حرفمُ فراموش کنم ... کفن کنم این آرزوهای محالُ ... تو حوصله ی من و رویاهام نیست که اینهمه صبر کنیم ... توی این روزای متروک ... عین یه مترسک زیر بارون که میدونه خبری از کلاغا نیست! ... صبر میکنه تا روز بشه تا دیده بشه و ...

من اگر حرف نمیزنم ٬ نه اینکه خیال کنی بریدم ُ فراموش کردمُ خاموش شدم ... نه .... انتظار منُ سکوت تو یه نبض آروم تو بی هوشی این رابطه ... تمام لحظه های بودنت نزدیکی های بودنم برام بسه ... من هر ثانیه دنبال نگاه میگردم تا به من بیوفته او من سلام کنم ... و تو انگار به همه چیز و همه جا نگاه میکنی جز به من ... بعد من میونمُ این تنها بهانه ی هم کلامی با تو " سلام " ... ( حتی توی بدترین وضعیت! ) ...

شنبه اگر تو اون وضعیت من باز سلام نمیکردم اون روز میرفت و تموم میشد و بر نمیگشت ٬من می موندمُ حسرت روزی که سه بار از کنار هم رد شدیمُ من سلام نکردم ...

بعضی روزا که نیستی تو دانشگاه میام دم در تموم کلاسا و یه نگاه میندازم تا ببینمت... ولی تا حالا تو این یک ماه نشده بود که تو کلاسی پیدات کنم ... ولی شنبه همون روزی که مرضیه از حال رفت و ارژانس اومد دانشگاه...همون روزی که شاید بشه گفت برای یک ساعت فکرت از ذهنم کلا خارج شده بود مرضیه که بهوش اومد دستش و گرفتم آوردمش تو حیاط که هوا بخوره ... داشتیم از پشت دانشگاه رد میشدیم که یهو تورو دیدم که ردیف جلو مثل همیشه آروم نشستی و سرت رو پایین انداختی ... واسم جالب بود که درست همون روزی که من اصلا حواسم به تو و دیدنت نبود اتفاقی دیدمت!...

شاید بهتر باشه یه مدت از خیالت بگذرم ...

سرما خوردم ... سرم درد میکنه ... دلم میخواد همینجوری باهات حرف بزنم ...ولی حیف که چشمام یاری نمیکنه ....

آسمونی ...

 من خسته ام ...

خسته ...

خسته ...

خسته ...

                                            -/. همین ...

 

دوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:45 قبل از ظهر من برای تو نوشتم : سپیده ( بی تو )| |
دیگه کم کم دارم میگذرم از خیر این انتظار طولانی ...

فکر نمیکنم تو حرفی برای گفتن داشته باشی...

شاید من و رفتار بی ملاحظه ام همه ی راه هارو برام بسته ...

شاید نه حتما...

حرف دارم برای گفتن ... ولی وقت... حیف که ندارم ...

داره خاکستری میگذره این روزای انتظار و فقط نگاه و نگاه و نگاه و نگاه...

نمیدونم اگر سلام بهونه ی هم کلامی ما نبود من این چند روز چی داشتم که بگم ...

سلام در حد یه بهانه ی کوچیک من و میرسونه به چشمای شما...

حالا ده روز که من نوشته هام رو به شما دادم و ...

" انتظار خبری نیست مرا... "

میدونم کمم قدیمیم گمم...

 

آسمونی

   قصه ی عادت نیست ٬

               که من دارم تحمل میکنم این لحظه ها رو ...

                                                                      -/.

 

چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 2:48 بعد از ظهر من برای تو نوشتم : سپیده ( بی تو )| |

سلام م م م

....

امروز که از خواب بیدار شدم دیدم بعد از چند روزه بارونی دوباره آفتاب زده ... سریع حاضر شدم که به بابا برسم و ازش خواهش کنم که من و ببره دانشگاه...دیشب قبل از خواب آهنگ خیال شادمهر رو گذاشته بودم و داشت هی پشت سر هم تکرار میشد ... ( با خیالت عمری ٬ روز و شب درگیرم ) ... احتمالا تو اون موقعی هم که خواب بودم داشته پخش میشده و واسه همینه که من تمام روز رو فقط این آهنگ تو ذهنم بود...... به محض اینکه ذهنم خالی میشد صدای شادمهر میومد تو سرم که ( تو دلم آتیشه بگو برمیگردی ی ی ی ی ٬ با نگات آخه من و عاشقم کردی  ) ... یا وقتی بارون گرفت واسه ی مرضیه خوندم : زیر بارون "بی تو" واسه تو میخونم تا ابد تا زنده ام واسه تو میمونم ...  امروز سر کلاس ادبیات یه متنی خوندیم٬ مضمونش این بود که استفاده از کلمات و چطور بیان کردنه یه جمله خیلی روی تاثیر مثبت یا منفی گذاشتنش دخالت داره ه ه ه ه ... روی این حساب فکرم رفت سمت خودم و نوشته هام و اینکه آیا واقعا من دقیقا همون چیزی رو مینویسیم که میخوام بگم ؟ ... یا خیلی وقتا خیلی از حرفای مهم رو اونجوری که باید زده بشه میزنم ؟...

راستش دلم خیلی برای بچه های مهد تنگ شده... برای پرهام برای دیبا برای پارسا... خیلی دل تنگم...

LoVe نوشت :

امروز تو حیاط به محض اینکه دیدم دوستای هردومون رفتن٬ دنبال یک ثانیه تلاقی نگاهمون بودم تا سلام کنم و بپرسم نوشته هارو خوندی یا نه ... وقتی بهم گفتی خوندیشون خیلی ذوق زده شدم ... خیلی برام مهمه که نظرت رو بدونم خیلی مهمه ... و تو گفتی که برام مینویسی ... به نظر من نوشتن حوصله میخواد و  پسرا کمتر ازین حوصله ها به خرج میدن ... من شرمنده ی شما چشماتون ٬که اینقدر داری برام وقت میذاری ... تو از این فاصله ی دور یه عالمه چیزای جالب یادم دادی ... با اینکه من و نمیشناختی برام وقت گذاشتی و به حرفام گوش دادی خوبم گوش دادی ... این یعنی احترام ... احترامی که انگار خیلیا فراموشش کردن...

اواخر سال پیش روز تولدم اتفاقی افتاد که من و برای مدتها سرگردون کرده بود ... شکست بدی خوردم اتفاقی که اصلا تصورش رو هم نمیکردم برام افتاد... (البته منظورم شکست عشقی نیست به تعبیر من خیلی بدتر از شکست عشقی بود ) من اعتماد کرده بودم ٬ من باور کرده بودم ٬ من ارزش قائل شده بودم من تکیه کرده بودم به کسی که یکباره زد و شد ضحااااک!... وقتی دیدم تمام ساخته های ذهنم شتش خالی بود انگار که توی یه دنیا غریبه وارد شده باشم دیگه به راست بودن هر چیزی شک میکردم ... درونم هزار و یک باور بود که با اون اتفاق دیگه بی ارزش شده بود...انگار من دیگه نمیتونستم روی هیچی حساب کنم ... بعد از سالها دوستیای عجیب و غریب حالا من یه جایی ایستاده بودم و به تمام گذشته نگاه میکردم ... به اشتباهات خودم به اشتباهات بقیه به اتفاقاتی که افتاد و خط زندگی من و عوض کرد و منم هیچ تلاشی برای تغییر وضعیتم ندادم... نگاه کردن به گذشته ها برام کار سختی نبود... از ۱۱ سالگی خاطرات روزانه ام رو مینوشتم ... فقط کافی بود بخونمشون ... هر دفتر و که باز میکردم و روز به روز و ماه به ماه که جلو میرفتم هر چقدر خطم دشت نوشته هام تغییر میکرد و شکل میکرد انگار شخصیت منم همینجور داشت توی موقعیت ها و حادثه ها شکل میگرفت ... یه جورایی انگار داشتم خاطرات یکی دیگه رو میخوندم روبروی خودم نشسته بودم و داشتم از بیرون خودم رو نگاه میکردم... اینکار باعث میشد که تمام نقطه ضعفها و قوتهام رو بفهمم ... یه لیست نوشتم از تمام خوبیا و بدیام ... ( لیست ویژگی های بدم خیلی بیشتر از خوبیام بود ) خودم رو خیلی درگیر حل و فصل این ویژگی های مثبت منفی نکردم فقط سعی کردم خودم و بشناسم حتی شده سه ذره ... به فاصله ی سه چهار ماه ازون ماجرا درون خودم یه حس خوب داشتم ... کنار تمام شرمندگیا و خاطرات تلخ گذشته ام حالا خودم رو پیدا کرده بودم فهمیدم از زندگی چی میخوام اصلا چی کم داشتم تو زندگی که فکر میکردم پسرا باید رفعش کنن ( بعد فهمیدم که عین هزار و یه عمل که آدما از بقیه میبینن و تکرار میکنن منم فقط چون بقیه BF داشتن ٬ داشتم ! ) یه عالمه حد و مرز جدید توی رابطه ها تعریف کردم برای خودم ... به خودم قول دادم که با کسی دوست بشم که بتونم یه چیز جدید ازش یاد بگیرم ( تو این هشت ماهم پسری با این شرایط ندیدم) ... سعی کردم خودم و با کتاب و نوشتن مشغول کنم که به خاطر تنهایی نخوام پیشنهاد کسی رو قبول کنم ... کلی واسه خودم دید منظقی پیدا کردم نسبت به همه چی... روشن فکر بازی و درک تقابل عقل و عشقُ... کتابای روانشناسی و این حرفا... ولی آخرش چی شد... حالا بعد هشت ماه که روی خودم کار کردم یه اتفاق عجیب افتاد و من ٬ درگیر یه نگاه شدم...درگیر چشمای شما که هیچ نمیشناسمش... فراموش کردن کار من نیست ... حرفه ی من تحمل کردنه ... حتی اگه کسی من و حسم رو باور نکنه من تمام این تنهایی رو تحمل میکنم... من زندگی رو دوست دارم و ازش لذت میبرم ... یه کمی هم متاسفم که باید اتفاقات بدی میوفتاد تا من به خودم بیام و بهتر زندگی رو ببینم وگرنه یه جوراییم این دید مثبت رو مدیون همون حادثه هام... این مدت تمام سعیم رو کردم که اینقدر با حادثه ها احساسی برخورد نکنم...حالا وسط اینهمه استدلال و منطق من نمیتونم این احساسی و که تازگی دارم تجربه میکنم توجیه کنم ... بعد هشت ماه تنهایی و این روزایی که من خودم بودم و خودم حالا تو و حضورت و این حس و این چند کلامی که رد و بدل میشه برام خیلی جدیده ... شایدم من داشتم زیادی احساسم و پس میزدم حالا که هردوش (عقل و حس!) کنار همه کلی داره جا باز میکنه تو دلم...فکرم همش پیش تو و دستت و حرفاته...یعنی کی میخونمشون ؟...

آسمونی...

تو بیا بهونه شو شعری بگم...

             خالیه جای کلمات عاشقی روی دفترم ...

                              تو بیا بهونه شو ...

                                                                            ...خداحافظ تا بعد -/.

دوشنبه 11 آبان1388ساعت 8:17 بعد از ظهر من برای تو نوشتم : سپیده ( بی تو )| |

انگار سالهاست حرف نزدم ... تمام وجودم پر از جمله ست که داره عین بارون توی وجورم میباره ... اینهمه حجم حرف نوشتن رو کمی سخت کرده ... با یه شعر از شاعر محبوبم شروع میکنم .... :

        " تنها نگاه بود و تبسم میان ما ...

                    اما نه ٬

        گاهی که از تب هیجانها بی تاب میشدیم ٬

گاهی که قلبهایمان می کوفت سهمگین ٬

            دست تو بود و دست من ...

            یک دوستی پاک در محراب زندگی ... "

نمیدونم چه اتفاقی داری میوفته ... نمیدونم درونم چه خبر شده و چرا اینقدر بی تابم ... از چهارشنبه که پرینت نوشته های وبلاگ رو بهت دادم تمام مدت به این فکر میکنم که ازون ۹ صفحه تو چقدرش رو میخونی ... چند کلمه ؟.... یک خط ؟ ... چند صفحه ؟ ... شایدم همه اش رو .... ! ... خیلی فکر کردم به نوشته هام از بعضیاشون شرمنده شدم ... به بعضیاش خندیدمُ ... یه جاهایی هم برای احساسات عجیب خودم اشک ریختم ... اونروز گفتی : ما از همدیگه یه شناخت سطحی داریم ...

ولی الان که دارم فکر میکنم میبینم ما یه شناخت زیر سطحی داریم ... من جز یه اسم از تو هیچی نمیدونم ... واسه ی همینه که هیچ تصوری ندارم ازینکه اگه نوشتها رو بخونی چه احساس و واکنشی نثار این کلمها میشه ... تمام آخر هفته رو توی دلم اضطراب ترس بود ... همزمان به دوتا چیز مهم فکر میکردم ... فکر اصلی عروسی سحر بود و فکر فرعی توصور واکنش تو ... حرف وقت مجال پیدا میکردم نوشتها رو توی ذهنم وسط میکشیدم و آنالیز میکردم جقدر سخته آدم نظر بده راجع به دل نوشته های خودش ... به این فکر میکردم شاید توی یکی از همین لحظه ها چشمای تو داری نوشته های من رو تجربه میکنه ...

درست ساعت ۸ روز ۸/۸/۸۸ وسط عروسی خواهرم توی اون شلوغی و هیاهو که بودم با خودم فکر کردم سالهاست منتظر همچین لحظه ای بودم تا آرزو کنم NiGHt WiSH ... یاد تو افتادم و نوشته ها و ... بعد به این فکر کردم که الان کجایی ... کجایی و این لحظه ها رو چج.ری خاطره میکنی ... شاید تا آخرین نفسم یادم نره که تو اون ثانیه های 8 بارون! به کی فکر میکردم ...! ...

عروسی سحر بلاخره گذشت ... به خوبی گذشت... حالا دیگه فقط یه فکر توی سرم بود ، یعنی شنبه چی میشه ؟!... یعنی میاد و میگه که خونده و راجع بهش با هم حرف میزنیم یه اصلا به روی خودش نمیاره و .... شایدم با خودش فکر کنه که من خیلی بیشتر از تصورش تعطیلم!!!!!...

دیروز صبح ( شنبه ) از خونه که اومدم بیرون نم نم بارون میزد... داشتم به این فکر میکردم که زمان مدرسه من همیشه هفته ای سه روز الکی الکی غیبت میکردم ! حالا چی شده که بعد پنج ساعت خواب ناقص درست فردای عروسی سحر با این پا درد و خستگی دارم میرم دانشگاه؟...با خودم گفتم چقدر خوب شد که کسی این سوال رو ازم نپرسید! ... هوا گرفته بود ... خوشم میومد از پیاده روی ولی دیر شده بود و باید با ماشین میرفتم ...

بعد از کلاس ، اومدیم تو حیاط با مرضیه روی صندلی نشستیم ... من نگاهم به در ورودی بود ولی از جایی که نشسته بودم فقط پاها رو میدیدم !... مرضیه گفت : میخوای بریم یه جایی که در رو خوب ببینی ؟ ... گفتم : نه ازینجا که بیاید قدماش رو میبینم ... آشناست .... مرضیه خندید...

نمیدونم داشتیم باهم راجع به چی حرف میزدیم که یهو مرضیه گفت : ااا سپیده ، ببین اومد اومد ... من سریع برگشتم ولی کسی تو حیاط نبود جز بارون! ... مرشیه گفت : وااااای یعنی درین حد ؟ ....

چند دقیقه بعد که داشتیم تو دانشگاه راه میرفتیم دیدمت سلام کرد و جواب دادی و لبخند زدی ( عجیب میخندی ... عجیب )

طاقت حیاط رو نداشتم مرضیه هم داشت سر به سرم میذاشت بهش گفتم پاشو بریم بیرون قدم بزنیم ... کوچه خالی بود .. گفت یه آهنگ بذار ... منم گذاشتم ... خارجی بود بهش گفتم میخوای بگم چی میگه ؟ ... بخ تعبیر خودم از جمله ها شروع کردم گفتن : ... من میتونم الهه ی تو باشم اگر تو بخوای ... حضور تو نفس های من رو به شماره میندازه ... من درد رو فراموش میکنم وقتی تو هستی ... میتونی از روح من محافظت کنی ؟ ... فکر میکنی که من عقلم رو از دست دادم و خیلی عمیق عاشق شدم ؟ ... من اهمیتی نمیدم ... مهم تویی که الان اینجایی...  ...

وقتی آهنگ تموم شد به مرضیه گفتم : من میتونم الهه ی اون باشم و اون فقط باید بخواد...

یه جورایی حرفام براش عجیب بود ولی سعی میکرد بفهمه و کمک کنه ... ولی کسی نمیتونه ... وقتی خودم هنوز کشف نکردم این حس جدید رو چجوری اون میتونه بفهمه ( حرف عشق!! تو رو من با کی بگم همه حرفا که آخه گفتنی نیست ) حالا بجای عشق میشه تعبیر کرد ( یه جور احساس صورتی )!

برگشتیم دانشگاه نشسته بودیم حرف میزدیم ... یه جورایی با آرزو بحثم شد !!! مرضیه میگفت بس کنین منم موافق بودم!!! ولی اوئن ادامه میداد آخرشم که قهر کرد... برام مهم نیست بیشتر دخترا همینجورین ... تقصیر خودش بود بهش گفتم محکم حرف بزن! ناراحت شد ...

نمدونم چی شد یهو دیدم تو با دوستت اومدین نشست نزدیک ما... بین من و تو فقط یه صندلی فاصله بود... چترت رو گذاشتی با چنتا برگه و یه خودکار ( که بدنش نارجی بود ) ... به مرضیه گفتم : ازش بپرسم جمعه 8 شب کجا بوده ؟ .... خیلی مهمه میخوام بدونم ... مرضیه گفت : سپیده تو چرا اینقدر داری خودت رو میندازی جلو دست و پاش ؟ ... گفتم : ولی اینجوری نیست ... ( اما نگفتم ) ...

بعد با خودم فکر کردم تا حالا چند قدم من سمت تو اومدم ... حالا باید منتظر باشم ... چقدر عجیب این انتظار ... نزدیک من نشسته بودی من تمام هوای حضور تو رو نفس میکشیدم ... منتظر یه کلمه حرف بودم ... اما ... کم نبود نشستنت نزدیک من ... البته تا قبل ازین که اون دوستت بیاد و بشینه درست روی همون نیمکت خالی !!! ... به مرضیه گفتم ایشون که اومدن نشستن کاملا منظورش این بود که : ما برای فصل کردن آمدیم !!!! ....

خونه مهمونی بود و من باید میرفتم ... همش منتظر بودم که ببینم تو حرف میزنی یا نه ... ولی رفتی با دوستت رفتی توی سلف ... اسم دوستت رو هم نمیدونم ( همون که بینیش رو عمل کرده ) ... ولی مطمئنم اسمش استرس داره! ( مثل اسم یاشار ، خشایار ، کیارش ) یه چیزی تو همین مایه اسماااااا ...

تو رفتی و منم پدر اومد دنبالم رفتم خونه ....

امروزم که یکشنبه ست و من اصولا نباید دانشگاه باشم ، ولی هستم و تو رو هنوز ندیدم ...

                                                                                                  همین -/.

یکشنبه 10 آبان1388ساعت 1:31 بعد از ظهر من برای تو نوشتم : سپیده ( بی تو )| |

توی این هیاهو من دارم فکر میکنم این لحظه و این روز زیبا دیگه هیچوقت توی زندگی من تکرار نمیشه ... به این فکر میکنم که تو الان کجایی به چی فکر میکنی ؟...سالها بعد ازین لحظه و این روز چه خاطره ای با تو میمونه ؟... من به تو فکر میکردم ...

NiGHT WiSH آرزوی شبانه ی من ٬ ساعت ۸ روز ۸/۸/۸۸ ...

کی میدونه من چی آرزو کردم ؟...

من منتظرم آسمونیم ...

منتظرم کسی که دارم توی تمام شعرام بهش فکر میکنمُ...

                                                            نیست ... نیست ... نیست

                                                

جمعه 8 آبان1388ساعت 8:0 قبل از ظهر من برای تو نوشتم : سپیده ( بی تو )|

انگار توی پیدا کردن نوشته های من گم شده بود ... امروز اومد و گفت : پیدا نکردم اون صفحه ای رو که گفتی ... گفتم : ازشون پرینت میگیرم میدم بهتون ... یهو ریختم بهم... خواستم بگم : البته اگه هنوز بخواین بخونین... ولی نشد که بگم ... چند دقیقه نشستم خودم و با بچه ها مشغول کردم بعد یهو یادم افتاد که فردا پنج شنبه ست و دانشگاه نمیام ... بعدم میشه جمعه و عروسی و بعد شنبه و اینکه صبح اول وقت کجا پرینت بگیرم!... دیدم سایت دانشگاهم دو دقیقه دیگه میبنده ... تندی پاشدم رفتم وبلاگ و باز کردم و زدم از صفحه اولش پرینت بگیره... کاغذارو برداشتم اومدم بیرون تندی از بالای پله ها نگاه کردم ببینم هنوز اونجا نشسته یا نه ... کفشاش رو دیدم ... از پله ها اومدم پایین ... نم نم بارون میزد ... رفتم جلو کاغذا رو دادم بهش گفتم : ببخشید خیس شد ( میخواستم بگم بارونی شد!! ) ولی نگفتم ... خط نوشته ها هم خیلی ریز بود گفتم :ببخشید اگه خطش اینقدر ریزه چشماتون اذیت میشه... اونم که ... !...فوق العاده مودب ... ازش خداحافظی کردمُ... همین ...

یه عالمه حرف دارم برای LoVe نوشت ... ولی نمیتونم بنویسم اگه بخوامم کوتاهش کنم حیف میشه ... کم نیست که توی کم بنویسمش... چجوری میتونم تو این وقت کم از لبخند تو بنویسم؟...

خدایا پس چرا جمعه نمیشهاز کارو زندگی افتادم... تا یه لحظه میام تنها باشم یهو یکی صدام میکنه... اتاق شده بازار شااااااااام... دیگه نمیشه توش راه رفت.... ای وااای که این هنرمندا ( سحرو میگم ) چقدر وسیله و کاغذ و مداد و بوم و رنگ و این چیزا دارنگم شدیم بین اینهمه رنگ... 

چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 6:45 قبل از ظهر من برای تو نوشتم : سپیده ( بی تو )|

یکی از سخت ترین کارای دنیا اینه که روی کیبوردی که حروف فارسی نداره بخوای فارسی تایپ کنی!

مثل وضعیت الان من...

ازون جایی که من همیشه توی این خونه مظلوم واقع میشم الانم هیچکس بهم اهمیت نداد که یه کامپیوتر برام دست و پا کنم که اینجوری یتیمانه نیوفتم دنبال لپ تاپ خواهرام ... تبعیض تا چه حد ؟؟( اون دو تا لپ تاپ دارن من یه کامپوتز خسته ٬ اون دو تا گوشیشوم لمسیه! گوشی من هنوز ۳۲۵۰! البته من عاشق گوشیمم ولی خب در کل تبعیضه دیگه نیست ؟؟ { شوخی میکنما خودم نمیخوام بخرم} )

الان وضع خونمون دیدنیه ... من نمیدونم چرا این سحر داره عین جارو برقی هرچی دکوری تو این خونست با خودش میبره( خوب شد مامان نمیشنوه!!! آخه همش میگه : بچه این چیزا به تو ربطی نداره داره از خونه ی باباش یادگاری میبره! تو هم خواستی عروسی کنی ببر ) بعد حرف اصلی اینحاست که اگه پگاهم بخواد همین جوری جمع کنه ببره دیگه هیچی جز پنجرها از خونه نمیمونه اونوقت من اگه بعد صدسال تصمیم گرفتم که یه مردی رو بدبخت کنم و عروسی کنم چی با خودم یادگاری ببرم ؟ ( حالا که اینطور شد من کنترل TVرو میبرم )

راستی من یه اصطلاح جالب یاد گرفتم!!!  ( چند چندیم ؟؟؟ )

دیروز تو حیاط دانشگاه پیش دوستام بودم یهو آیدا موبایلش و برداشت گفت : بذار زنگ بزنم یه فلانی ببینم چند چندیم ...

منم یادم بود که اون ساعت فوتباله ٬ گفتم : چی ؟ زنگ بزنی ببینی فوتبال چند چندین ؟

خندید گفت : نه بابا یعتی زنگ بزنم به بینم تکلیفمون چیه

جالب اینجاست که بعد ازونم وقتی رفتم با ( ؟ ) حرف زدم ازین اصطلاح استفاده کرد ٬ فکر کن! اگه معنیش رو نمیدونستم حتما اونجا میخواستم بپرسم منظورتون چیه از ( چند چند )!!!! البته سوال پرسیدن بد نیست ولی فکر کنم یه کمی ( خیلی ) از اصطلاحاته جووونانه دور افتادم ...

با یکی از دوستام بعد چند وقت حرف میزدم برگشت بهم گفت : سپیده چقدر مودب شدیمنم بهش گفتم یکی از حسن های قطع رابطه با پسرا همینه !!!البته یکی از معایبشم اینه که از UP DaTe شدنه اصطلاحات روز محروم میشی!!بعد مثل من ضایع میشی

ولی خیالی نیست فعلا چیزای مهم تری تو زندگی هست که باید یاد بگیرم!

 

LoVe نوشت :

بلاخره بعد از یه ماه منم مثل آرزو و مرضیه میتونم وقتی تورو از دور میبینم سلاااااااام کنم  

همین بسه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

این لباسی که امروز پوشیده بودی یه علامت سوال بزرگ شده برام! ( عکس روش کیه ه ه ه ) ؟؟؟

حیف اگه بخوام دقیق نگاه کنم دوستت میزنه له میکنتم  بر عکس چشمای تو چشمای دوستت خیای خشن......

راستی دیروز که با هم حرف زدیم اصلا حواسم به قدمون نبود! ولی بازم فکر کنم که تو یه سر و گردن از من بلندتری( زدم به تخته ه ه ه )

یه حرف جالب زدی دیروز ٬ گفتی : هر جیزی و که برای خودت بزرگ کنی وقتی بری طرفش میبینی هیچی نیست... ( حالا شرمنده اگه کلماتش عوض شد )

از دیروز تا حالا دارم به این قضیه فکر می کنماینم یکی از اصلای عجیب زندگیه...

میدونی این حرف من و یاد چی انداخت ؟

یادمه سوم دبیرستان که بودم از پشت ویترینه یه موبایل فروشی به ۳۲۵۰ نگا میکردم!!!! به مامانم میگفتم بخر میگفت نمیخرم بحث پولش نبوداااا کلا نه تو کار من زیاد میاد...

دو سال بعد دانشگاه که قبول شدم ( ادبیات - تهران مرکر ) مامانم برام خریدش دستم که اومد خداییش عین یه آدم گوشی ندیده تا خود صبح باهاش کار کردم  ( البته قبلشم ۷۲۷۰ داشتماااااا بد نبود بیچاره ... ولی من چشمم دنباله ۳۲۵۰ بود وقتیم که رسید دستم تا خود الان کلی هواش رو دارم چون به قول تو برای خودم بزرگش کرده بودم ... از بس سخت رسید دستم قدرش و میدونم حالا حالا هم واسش هوو نمیارم) شاید تنها ویژگی مثبت من همین باشه که قدر چیزی و دوسش دارم و سخت بدست آوردمش رو میدونم...

البته این مثال واسه همه چی قابل تعمیم نیست... شاید چون خیلی کم پیش اومده تو زندگیم که از چیز خوشم بیاد و بخوام بدستش بیارم ولی همون چیزای کم هم هنوز که هنوز برام عزیزن... نمیدونم از حرفای اونروز من چه برداشتی کردی

من میخواستم یه کوجولو از روزای زندگی رو ما با هم تجربه کنیم ... مثلا بارون امروز توی دانشگاه...یا مثلا بذاریم کوچه ای که دوسش داریم قدم های ما دو تا رو کنار هم تجربه کنه ٬ از معمولی ترین چیزای زندگی حرف بزنیم و به ساده ترین حادثه ها بخندیم ... من میخواستم یه کم کنار هم از چشمای هم اطراف رو ببینیم... می دونم توقع زیادیه...( حیف حیف حیف درست همون جایی که قلب باید بگه و ذهن دیکته کنه و دست بنویسه من کلمه کم میارم واسه تعریف احساسم... )

 

واقعا میای و میخونی ؟

چرا میگن نمیای ؟...

به هر حال من منتظر یه رد پام ... از تو ...

...

 

آسمونی ٬

     دیشب سایه ی بی وزنت و روی دفترم حس کردم ...

           و تمام شب رو من ٬ فقط از تو نوشتم

من نوشتم از تموم آرزوهای محااالم ٬

                   " از تمام بودنه ٬ تو "

                                       ...

~ خداحافظ ...

سه شنبه 5 آبان1388ساعت 8:9 قبل از ظهر من برای تو نوشتم : سپیده ( بی تو )|

منتظر یه مهمونم... یکی که قول داده بیاد... نمیدونم واسه ی این خونه ی مجازی باید چی تدارک ببینم و چجوری از مهمونم پزیرایی کنم ... فقط میتونم خیلی ساده بگم : خوش اومدی ...

سلام...

صبح با صدای سیاوش قمیشی از خواب پاشدم :

" طاقت بیار رفیق "

سریع پاشدم چایی خوردم و رفتم بانک تا چک مامان و بذارم به حساب بعد تاکسی گرفتم که برم مهد کودک پیش بچه ها ... تو راه باز صدای سیاوش تو گوشم بود...

" طاقت بیار میشه شنید خندیدن دل خواه رو "

رسیدم مهد کسی تو دفتر نبود ساعتم هنوز ۸ نشده بود پس به موقع رسیده بودم دفتر حضور غیاب روبرداشتم که امضا کنم دیدم اسمم نیست گفتم اشکال نداره حتما عصری باید اعلام کنم که واسه آبان اسم منم وارد لیست بکنن...رفتم بالا در کلاس بسته بود ...گفتم ای پرهام شیطون باز بچه هارو گذاشته سر کار ... دوییدم در و باز کردم دیدم یکی سر کلاسه بچه ها همه بغض کرده بودن داشتن آروم نگاهش میکردن ... یهو من و که دیدن پریدن طرفم که سلام خاله سپیده ... اصلا نفهمیدم چی شد ... دیدم پرهام داره گریه میکنه ( پرهام اصلا اهل گریه نیست داشتم از تعجب دیوونه میشدم ) دختره که سر کلاس بود قدش یه کمی از من کوتاه تر بود موهاش بُلند ... یه کمی هم تپلی بود ... سلام کردم گفتم : شما ؟ گفت : من سونیام... مدیر مهد گفت اگه اومدی بگم بری پیشش...

دنیا رو سرم خراب شد... این بود اون خندیدن دلخواه که سیاوش میگفت ؟...کارم و از دست داده بودم دیگه ازین واضح تر نمیشد... یکی دیگه سر کلاسم بود بعد یک سال کار کردن... به اندازه ی قد بچه ها خم شدم سمتشون ...بغضم گرفته بود ولی همه ی سعیم رو کردم که اونا گریه ی من و نبینن ... گفتم مجبورم یه مدت برم گفتم هرچی خاله سونیا میگه گوش بدید ... قول میدم بهتون سر بزنم ... پرهام و محکم بغل کردم ازش خواهش کردم که گریه نکنه ... دستم و خیلی محکم گرفته بود... خیلی دلم گرفت خیلی... انگار یه مامان و دارن از بچهاش دور میکنن...سریع خودم و ازشون جدا کردم و از پله ها اومدم پایین هنوز صدای سیاوش تو گوشم بود

" تو زنده میمونی رفیق طاقت بیار این راه رو ٬ طوفان و پشت سر بذار اون سمت ما آبادیه "

دیگه نشد و نتونستم که جلوی اشکم رو بگیرم ... مدیر اومد گفتم : خانوووم همتیان چرااااا ؟

گفت : عزیزم از وقتی رفتی دانشگاه برنامه ی بچه ها کلا ریخته بهم

گفتم : شما به من قول دادی من روی حساب این حرف شما و حقوق شما رفتم دانشگاه آزاد که خودم شهریه دانشگاهم و بدم ولی هنوز یکماهم نگذشته که شما دارید زیر قولتون میزنین

گفت : عزیزم یعنی خانواده ی شما اینقدرم ندارن که پول شهریه دانشگاه تورو بدن ؟

گفتم : دارن ... من نمیگیرم ... خداحافظ...

خندید...نمیدونم چرا فکر میکنه که من خانواده ام فقیرن... خوبه هم بابام و دیده هم مامانم و اصلا تمام نقشه ی برق مهد کودکش رو بابام براش دوباره کشید ... میدونه بابام مهندسه ... ولی بازم تحقیر میکنه نمیدونم چرا... خلاصه از مهد زدم بیرون راه افتادم پیاده طرف دانشگاه ( البته خیلی راهه من تصمیم گرفتم تا هر جایی که پاهام راه میان پیاده برم و به این اتفاق عجیب فکر کنم ... به اینکه بعد یکسال دیگه اون بچه ها مال من نیستن و اون کلاس ٬ کلاس من و بچه هام نیست... ) ...

" این زمزمه تو گوشمه ٬ فردا پر از آزادیه "

رسیدم دانشگاه ... بخاطر پیاده روی که کرده بودم دیر رسیدم و کلاس شروع شده بود... نرفتم سر کلاس... رفتم رو یه صندلی نشستم و سعی کردم که بخندم...!

" طاقت بیار رفیق ٬ دنیا تو مشت ماست٬ طاقت بیار رفیق خوشی پشت ماست "

چقدر دیگه طاقت بیارم ؟

همش که باید تحمل کنم این حادثه های خاکستری رو ... کتابم و در آوردم و شورع کردم به خوندن " کتاب جامعه شناسی زندگی های سرد در ایران " بعد با خودم فکر کردم چرا ؟؟؟ آخه چرااااا باید تو این موقعیت کارم رو از دست بدم ...؟...

رفتم سایت دانشگاه که یه سر وبلاگم بزنم و دلم یه کم باز بشه ! ولی نشد... موبایلم زنگ خورد آرزو بود گفت توی سلفه و تنهاست منم گفتم الان میام پیشت...

رفتم پیشش یه کم نشستیم به حرف زدن ... زبونم یه چیزی میگفت فکر یه جای دیگه بود... گفت بریم بیرون نهار بخوریم ... دوست نداشتم برم آخه ماشین داره گفتم اگه کسی ببینه فکر میکنه من بخاطر ماشینش باهاش دوستم و این حرفا ولی تحمل دانشگاه رو هم نداشتم رفتیم بیرون ... رفتیم سعادت آباد توی یه فست فود نشستیم اون شروع کرد از زندگی گفتن ... یهو همینطوری اشکام را افتاد ... گفت خیلی حرفام غم انگیز بود ؟ چرا گریه میکنی... گفتم زیادی احساساتیم تو هم داری تراژدی تعریف میکنی خب گریه ام میگیره دیگه... غذا رو گرفتیم برگشتیم دانشگاه ... تو ماشین نشستیم به غذا خوردن پخش ماشین رو ON کرد... دیگه میخواستم سرم و بزنم به دیوار !!!!!!!

" طافت بیار رفیق ما هر دو بی کسیم ٬ طاقت بیار رفیق داریم میرسیم "

بهش گفتم این آهنگ و دوست دارم...اصلا یادم نیست داشتیم راجع به چی حرف میزدیم... ولی یه کوچولو از غذا رو خوردم و رفتیم دانشگاه سر کلاس... مطالعات اجتماعی حالا فکر میکنین موضوع بحث چی بود ؟؟؟ " اشتغال بانوان در ایران " ای خدااااااااا حالا که من بیکار شدم چرا این چیزا برام پیش میاد ؟ خدا جون حداقل بذار یه کمی فکر کنم که قراره چی بشه !!... سر کلاس هر جوری بود نشستم و تو کلاس شرکت کردم بحث کردم ( تازه استاد کلی هم نظریه هام رو تحویل گرفت ) خلاصه اینا همش قسمت بد ماجرا بود ... قسمتهای خوبش رو توی LoVe نوشت میگم...

LoVe نوشت :

امروز اینقدر گیج بودم که تا قبل ازینکه آرزو بگه اومدی ندیدمت... اینقدر این دوستت بد نگاه میکنه که من تمام تلاشم رو میکنم نگاهم طرفتون نیوفته ... بعد کلاسم که با آرزو نشسته بودیم تو حیاط و شما هم اونور بودین داشتم به این فکر میکردم که به آرزو بگم چی شده که ناراحتم ولی اون اصلا حواسش نبود که بپرسه... بعدشم که رفت سر کلاسش همه ی دانشگاه شب شد!!! تمام سعیم و میکردم و به تو و دوستت نگاه نکنم ولی مگه میشد ؟...

باز کتابم و در آوردم شروع کردن به خوندن... بحث عشق اول ازدواج بود ... اصلا تو وضعیتی نبودم که عشق و مطالبش رو درک کنم رفتم سراغ اونجایی که راجع به مشکلات پیش بینی حرف زده بود... هم نوشته ها رو میدیدم هم دست تو و گوشیه سفیدت رو ... ولی حواسم به هیچکدوم نبود ...

یهو دیدم یه بچه هم سن و سال شاگردای خودم از اونور دانشگاه زل زده بهم رفتم طرفش شروع کردم باهاش حرف زدن انگار یهو داشتم آروم میگرفتم اون بچگی میکرد و منم مثل یه مربی داشتم باهاش ارتباط برقرار میکردم ... نینی تشنه شد رفت آب بخوره ... من برگشتم سر جام دیدم اااا ... رفتی...

وسیلهام رو برداشتم که از دانشگاه بزنم بیرون... داشتم فکر میکردم اون کوچولو چجوری یهو دلم رو آروم کرد که دیدم تو با دوستت نشستین درست روبروی دانشگاه ...

داشتم راهم رو میرفتم همون راه همیشگی داشتم فکر میکردم اگه به مامان بابا بگم کارم رو از دست دادم چقدر خوشحال میشن... بعد یهو برگشتم یه نگاه کردم جایی که نشسته بودین... اومدم سمتتون... باخودم گفتم امروز خیلی بد آوردی بذار اگه قراره بشکنی باید امروز بشکنی ... اومدم جلو گفتم : میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم...

وااای که چقدر حرفم رو بد شروع کردم ... خیلی بد...

یهو گفتم : من از شما خوشم میاد...

دیگه بقیه اش یادم نیاد

... ولی هر لحظه میگذشت با تمام سختیه حرف زدم... با تمام لرزش دست و بوم بوم قلبم حس میکردم دارم آروم میگیرم...(به قول اخوان ثالث : لحظه ی دیدار نزدیک است ٬ با من دیوانه ام مستم ٬ باز میلرزد ٬ دلم٬ دستم...  ) خوبیش این بود که نگاهت اینقدر آروم بود که هولم نمیکرد... دلم میخواست تمام احساسم رو بذارم کف دستمو تقدیم کنم ولی حیف که نمیشد...

تمام حرفایی رو که زدم بدون فکر و تامل بود... واسه همین دیگه هیچیش یادم نیست ... شایدم نمیخوام یادم بیاد که پشیمون نشم... وقتی خداحافظی کردیم یه نگاه به زیر پام کردم ببینم کجا دارم راه میرم زمینه یا هوا ؟... یهو سبک شدم انگار هرچی درد بود اول اون بچه ی کوچولو ازم گرفت بعدم حرف زدن با تو ... ...

نصف راه خونه تا دانشگاه و پیاده رفتم ... داشتم فکر میکردم چراتو تصورم اینقدر برام حرف زدن با تو سخت بود ولی وقتی شروع کردم انگار یه CooL UP پیش اومد و من آروم شدم ...

حالا حتی اگرم من رو پس بزنی حرفی نیست... مهم منم و اینکه جرات کردم و حرف زدمُ تو گوش دادی به من ...

با شناختی که از خودم دارم این کار خیلی بعید بود ازم ... ولی انجامش دادم

از خودم خوشم اومد که خیلی کمتر از اونی که توقع داشتم شرمنده شدم از کارم ...!

الانم که دارم اینارو مینویسم خیلی ذوق زده ام ... حیف کلی کار دارم تو خونه وگرنه یه عالمه حرف داشتم برای زدن... آخه آخر هفته عروسیه خواهرمه باید کمکش کنم تا وسیلهاش رو جمع کنه... مامانمم کلی استرس داره مجبورم یه کم دورش نقش یه پروانه رو بازی کنم که خیلی اذیت نشه... بابا هم که الهی بگردم فقط کارش شده اسباب بردن و چیدن... یه آدم تو این خونه باید تعادل زندگی رو حفظ کنه ... اگه وقت بود دوباره میام برای گفتن!... عجیب منتظرم که بیای و بخونی و باورم کنی...

اینم یکی از نوشته های کوچولوم تقدیم به شما و حضورتون :

آسمونی،

میدونم که نباید بیشتر از یه نگاه نزدیک چشمای توشم

گله ای نیست ولی ،

            قول بده ،

                     سهم من و از چشمات ، کمتر از این نکنی ...

دوشنبه 4 آبان1388ساعت 7:32 بعد از ظهر من برای تو نوشتم : سپیده ( بی تو )| |

سلام...

چند روز پیش تو دانشگاه بحث عمل کردن بینی بود خلاصه بحث این بود که کی میخواد عمل کنه کی کجا میخواد بره و این حرفا... بعد یکی به من گفت : تو نمیخوای عمل کنی ؟ ... گفتم : مگه بینی من اشکالی داره که عملش کنم ؟ ... گفت : نه ولی اگه عمل کنی خشگل تر میشی !!!! ( مگه خوشگلم ؟  ) ... بهش گفتم : اون کسی باید بینیش رو عمل کنه که بد بودن بینیش جلوی زیبایی صورتش رو میگیره وگرنه من قیافه ام معمولیه چرا باید با عمل بینیم مصنوعیش کنم ؟ ... خواستم یه جواب دیگه ام بدم که نشد!... حالا اینجا میگم!... خداییش شما بگین اینایی که بینیاشون رو عمل میکنن همه شکل هم نمیشن ؟ ... یعنی چی آخه همه ی دخترا دارن  میشن برنز! بینی سر بالا! چشمای رنگی ! لُپای گونه دار! موها روشن! ابروها فلان لب بهمان ... جدیدا هم که عینه درخت ناخن میکارن و از موی دو سانتی شینیونه سه متری در میارن ( بابا مردم چرا اینقدر میخواین خودتون رو عوض کنین ؟ ... )  اونوقت فکرش رو بکنین که یکی مثل من موهام مال خودم چشمام مال خودم بینیم مال خودم گونه ام مال خودم ناخنم مال خودم ... بین این همه دختر رنگ و وارنگ چه شکلی به نظر میااااااااااااام ؟ ... اصلا نمیدونم چه جنونیه که همه رو گرفته برن موهاشون رو رنگ کنن ... اینا دیگه هیچیشون شبیه دخترااااااا نیست ( اگه این حرف و تو دانشگاه بزنم میگن تو املی!!!!! اون زمون که دختر ابرو بر نمیداشت تا بره خونه ی شوهر دیگه گذشته ه ه ه ه ) میدونی چرا این حرف و میزنن چون اصل حرف من و نفهمیدن ... و قسمت جالب ماجرا اینجاست که پسرا درست میرن طرف دخترای این تیپی ... الان یک ماهه از ترم گذشته ما هرچی ورودی جدید مو رنگ کرده داشتیم تا حالا سیصد تا پیشنهاد دوستی داشتن... این بدهاااااا ... نیست ؟ ... یعنی پسرا هم بعضی ارزشا رو دارن ندیده میگیرن... میدونی نظر من چیه... من میگم دختری که تو موقعیت دختر بودنه خودش بعضی ارزشا و رعایت نکنه مطمئنا بعد از ازدواجشم خیلی چیزا رو ممکنه زیر پا بذاره... وقتی آزادی برای آدما غلط تعریف بشه بعضی هنجارا و ارزشا هم به آتیش آزادی میسوزن و دود میشن و میرن هوااااا... ولی هرچی فکر میکنم سر در نمیارم که چرا موضوع به این مهمی رو همه یادشون رفته ... البته یه چیزی رو هم اینجا بگم ... یه بحثی هست تو جامعه شناسی به اسم تغییر ارزشها ... وقتی این پدیده ای که الان ازش حرف زدم همینجوری تو جامعه جا بیوفته دیگه کم کم خانواده ها هم ویژگی های انتخابشون رو تغییر میدن و کلا تمام معیارهای یه دختر خوب بودن تغییر میکنه... ( و بعد از تموم این حرفا باید بگم من خودمم بدم نمیاد موهام رو رنگ کنم یا چه میدونم واسه تنوع لنز بذارم اما نه توی دانشگاه و نه الان که وقتش نیست... منظورم اینه که این حرفا رو نزدم که فکر کنین کلا ازین پدیده خوشم نمیاد ... خوشم میاد اما به وقتش... )

بگذریم...برسیم به دل خودم...

8 ماه پیش یه عکس دیدم یه جایی ... عجب عکسی بود... انگار حرف میزد اون نگاه دورش... عکس رو ریختم تو گوشیم و شبای تنهایی کلی با اون عکس درد و دل میکردم ... اصلا نمیدونم کی هست ! ... ولی چهره اش از ذهنم بیرون نمیرفت... خوشم میومد از حالت صورتش... حتی وقتایی که دلتنگ علیرضا ( داداشیم ) بودم با اون عکس حرف میزدم... وقتی برای اولین بار این کسی که الان تو دانشگاه نگاهم درگیر نگاه عجیبش شده دیدم ... اول یاد علیرضا افتادم ... بعد یاد تموم اون شبایی که تو تنهایی من بودم و اون عکس عجیب!... گریه ام گرفت... رفتم یه گوشه نشستم یه دل سیر گریه کردم... دلم میخواست برم جلوش بگم ببین تو یه هو یه عالمه حس عجیب رو ریختی تو دلم... یه هو پر از زندگی شدم وقتی دیدم اون عکس جلو چشمام جون گرفته... آخه خیلی شبیه مرد توی عکسه...خیلی شبیه...ازون به بعد انگار هر جا چشم مینداختم اونم اونجا بود... سرم و بالا میکردم میدیدم داره از سلف میاد بیرون ... دو دقیقه بعد بر میگشتم میدیدم پشت سرم  نشسته ... چند دقیقه بعد سرم و بالا میکردم میدیدم بالای پله ها وایساده... میتونین درک کنین ؟ ... دوست داشتم نگاهش کنم ... پلک زدنش رو ... خندیدنش رو ... حرف زدنش رو ... حتی خمیازه کشیدنش رو... آخه مرد توی ذهنم حالا جون گرفته بود... شما بودین ازش چشم بر میداشتین ؟ ... هر روز که گذشت تو این یه ماه بیشتر اومد توی راه چشمام... از بعد پیشنهادش به دوستمم که بیشتر اطرافمون بود... راستی گفتم ؟ اینکه به توافق نرسیدن و دوست نشدن ؟؟... ولی من خوشحال نشدم... چون فکر میکردم اگه دوست بشن منم عذاب وجدان میگیرم و دیگه از فکرش در میام !... حالا این چیزا که مهم نیست یه کار بدتری کردم!... احساس کردم متوجه نگاه من شده ... احساس کردم از بس نگاهش میکنم داره فرار میکنه یهو از ذهنم گذشت که برم و بهش بگم تو شبیه برادرمی که فوت کرده !... اینجوری شاید دیگه حساس نشده به نگاهم ... دلش بسوزه و بذاره نگاهش کنم!... صورتش رو دریغ نکنه از چشماش... عکس اون مرد رویایی رو پیدا کردم و دادم به دوستم و گفتم برو بهش نشون بده بگو شبیه برادرمی و این حرفا.... اونم اینکار و کرد... بعد... بعد من فهمیدم که چه اشتباهی کردم... علاقه و توجه و میل و هرچی که بود و بردم و قایم کردم پشت یه حس خواهرانه!... ( دوستمم از همه جا بی خبر بر گشت گفت تو خودش رو دوست نداری ! تو داری برادرت رو میبینی توی صورت اون! ) دروغ بدی گفتم نه ؟ ... اگه شما جای اون بودین حقیقت رو که میفهمیدین ... از من بدتون میومد نه ؟ ... البته اون اصلا حواسش به من نیست... راستی اون عکسی رو هم که گفتم شبیهشه میذارم بعدا ... ( خودشم که عکس رو دید قبول داشت شبیهشه! ... ) ولی همش ازون روز به بعد بغض دارم.... یه بغض عجیب... من دروغ گفتم... یه دروغ بزرگ... اصلا نمیفهمم چرا اینکارو کردم.... اصلا نمیفهمم... دلم از خودم گرفته ه ه ه ه... این شباهت تصادفیه ؟ ... این که اینهمه جلوی دیدم باشه تصادفیه ؟ ...

LoVe نوشت :

آسمونی ...

      وقتی که کلاغ ِ قصه ی مادر بزرگ،رسید خونش...

        دستِ منم میرسه به دستِ تو...

 

 ... یادته اون ماجرای ته قصه هارو ؟ ... قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید ؟

ولی من هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی قصه ی ما به سر میرسید و همه به خوبی خوشی زندگی میکردن کلاغه آخر قصه ها هنوز به خونش نرسیده بود...

بالا رفتیم ماست بود ...

               پایین اومدیم دوغ بود...

                              قصه ی ما دروغ بود...

منم اون قصه ای که از خودم و برادرم به تو گفتم دروغ بود ... تو شبیه برادرم نیستی

 ... شبیه یه شوالیه ای... با یه اسب سفید ... شوالیه ... شوالیه ... شوالیه ...

بچه که بودیم  واسه خوابیدنه ما قصه ی دروغ  ولی قشنگ میگفتن...

حالا هم میشه یه قصه ی دروغ ولی قشنگ گفت ؟؟؟... من گفتم...این دروغ رو به من میبخشی؟ ...

تو شبیه تمام رویاهای منی ... من روزا و شبای زیادی رو تو تنهایی حرف زدم باهات...

... نمیدونم بلاخره جرات میکنم که باهات حرف بزنم یا همه چی آخر این ترم تو همین نگاها خلاصه میشه و تو از دانشگاه میری ... ولی بدون من ...

هیچی...

~  اگر چه من برای تو کمم ، قدیمیم ، گمم ! ... آتشفشان عشقمُ ، دریای پر تلاطمم ...

اون روز که دوستم اومد و گوشیم داد دستت تا عکس و ببینی خیلی نگات کردم که ببینم عکس العملت چیه...ولی از بس دور بودم چیزی متوجه نشدم...!دوستم که اومد بهم گفت تو گفتی که به کسی نگاه نمیکنی و خیلیا در این مورد دچار سو تفاهم شدن ...اول این حرف برام عجیب بود... شایدم نمی خواستم باور کنم که تا اون موقع تو اصلا متوجه من نشده بودی و من خیال کرده بودم!... ولی تو این چند روزه چهار ، پنج تا دختر اومدن گفتن بهم که : اون پسره رو میبینی اونجا خیلی به من نگاه میکنه فکر کنم منتظره یه فرصته که پیشنهاد بده!... منم فقط میخندیدم!... راستی تو چرا اینقدر عجیب به همه نگاه میکنی که همه اینجوری احساس میکنن؟...!

جمعه 1 آبان1388ساعت 1:47 بعد از ظهر من برای تو نوشتم : سپیده ( بی تو )| |