تبليغاتX
وقتی به یک مرد مبتلا می شوم ツ





























وقتی به یک مرد مبتلا می شوم ツ

حالا، 5 سال از تمام اولین باری که چشمان آرامت را دیدم میگذرد...

چشمااااام میسوزه :( ........ امروز دقیقا از 9:30 صبح تا همین الان ِ الان فقط پای ِ کامپیوتر بودم ، چشمام واقعا دیگه جواب نمیده :( ... تازه لپ تاپمم به سرویس احتیاج داره هم کند شده هم ویروسی ... 

ولی باید میومدم... پست ِ قبل یکی از قشنگ ترین پستهای وبلاگم بود ، نه بخاطر متن ِ اصلیش ، بخاطر کامنتاش...... بیشترش رو تو دانشگاه توی وقت نهار خوندم  ، شروع کردم از اول که به کامنتها جوابم بدم :( ولی تا به خودم اومدم زمان گذشته بود و باید میرفتم ،  از دوستای قدیمی و با معرفتم به جای ِ خود ممنونم ولی عزیزای دیگه ای که به اصطلاح میگن خواننده های خاموشن با نظراتشون واقعا دلم رو آروم کردن...

قصدم تو اون پست گله گذاری نبود بخدا ، چون خودم ته ته بی معرفتهای عالمم ! ... همه میدونن که الانم یک ماهه هیچ وبلاگی درست سر نزدم و جواب هیچ کامنتی رو درست ندادم :( ولی اونوقت توقع دارم که شماها تنهام نذارین... باید ببخشیدم ... از بچگی ترس از تنهایی داشتم ... هنوزم همین جوری ِ ... چه دنیای ِ واقعی چه مجازی اینکه اطرافم خالی باشه رو دوس ندارم...

نه اینکه خیلی اجتماعی باشما ! اتفاقا دوستام خیلی محدودا ! میتونم بگم کلا یه دوست ِ دختر دارم که اونم الان چند ماهی ِ خیلی باهاش نیستم ، کلا مهراد همه ی زندگیم و پر میکنه واقعا ... و اگر اون نباشه همه عالمم باشن فایده نداره :( .......

یکی از خواننده های خاموشم برام نوشته بود که فکر میکرده که من دوس ندارم خواننده های خاموشم برام کامنت بذارم ولی به جون مهرادم واقعا واسه هر کامنت من یه دنیا ذوق میکنم چون خودم آدم وبلاگ گردی هستم و میدونم که نظر دادن اونم توی بلاگفا چقدر کسالت باره واسه همین وقتی کسی برام کامنت میذاره میفهمم که حوصله کرده و واقعا خوشحال میشم :( ولی واقعا نمیدونم چجوری بگم که باور کنین تو چه وضعیتی هستم الان :( ... کارای ِ پروژه ای مشکلش همین ِ ... یه وقتایی نیست و وقتایی که هست تمام زمان و میگیره ، منی که از کاراموزی میومدم و 30 ساعت میخوابیدم الان تا میرسم خونه لباس عوض میکنم و دست و روم و میشورم و میشینم پای ِ لپ تاپ ... امشب شامم نخوردم ( یه sms به مهراد بدم الان میام ، دیر شده عشقم الان ناراحت میشه )

دیروز اگه بدونین چی شد !!!!!! سکته کردم .... از دانشگاه واسه خودم خوش خوشان رفتم سمت مترو ، داشتم به مهراد فکر میکردم به اینکه چقدر دلتنگشم کاش الان نزدیک بود میرفتم پیشش و خلاصه واسه خودم غمباد گرفته بودم ...رسیدم مترو دیدم داره زنگ میزه با ذوق برداشتم ولی چه برداشتنی فقط داااااااااااااد میزد :( ... مثل اینکه زنگ زده بود من نشنیده بودم :( ... یعنی ویبره بود نفهمیدم ... خلاصه تو مترو همه صداش رو میشنیدن از بس صداش بلند بود 

منم هی عذر میخواستم :( ولی میدونستم فعلا آروم نمیشه :( ...

نمیخوام خیلی غم انگیزش کنم ولی نمیدونم چرا چند وقته اینقدر به دانشگاه حساس شده نمیدونم چرا فکر میکنم دانشگاه خبری ِ ، من هرچی بشه بهش میگما ، حتی اگر سعید از کنارم رد بشه بهش میگم ولی باز فکر میکنم یه خبری ِ که من نمیگم :( ...

........

دستام درد میکنه از بس امروز تایپ کردم :( اصلا تمرکز ندارم ... اینجوری آپ کردنم بهم نمیچسبه راستش...

ولی خب....

...

دیشب خیلی خوابم میومد، خیلی خسته بودم ، مهرادم که باهام سرسنگین بود ، آخر شب وسط کار به هم اس ام اس میدادیم و اون غر میزد و منم میکفتم حق داری ، حقم داشت ...... آخر گفت دیگه توی دانشگاه حتما باید در دسترس باشم منم گفتم چشم ................. 

حالا اینا هیچی یه حرف با مزه زد که خیلی خوشم اومد وقتی فهمید هنوز دارم کار میکنم گفت : واسه امشب بسه دیگه

گفتم بذار یه کم دیگه بنویسم گفت : زود تمومش کن با هم میخوابیم !

وااااااااای وقتی گفت باید با هم بخوابیم اینقدر دوس داشتم ...

...

فردا دو تا عروسی دعوت ِ مهراد........ خوش به حالش ... منم دلم عروسی میخواد...

یکی از قشنگترین صحنه هایی که تو زندگیم دوس دارم ببینم خنده های ته دل ِ دخترایی ِ که تو لباس ِ عروسی به داماد روونه میکنن ... حتما دیدین شما هم .........

...

این روزا ساختن یه زندگی سخت ِ و ادامه دادنش سخت تره 

هم واسه خاطره ، هم واسه آقا ساسان از ته ته ته ته دلم یه عالمه خوشبختی آرزو میکنم .............

خیلی مرد ِ هرکی پای ِ زندگی های سخت وایمیسته........

برم دیگه نه ؟

ببخشید اگر آپ بدی بود

هم خسته ام هم چشمام میسوزه هم دستام از تایپ درد گرفته هم خوابم میاد :( به معنای واقعا له شدم :(


ولی دوستون دارم تک تکون رو هرکسی که جمله هام رو میخونه دوس دارم

هرکسی که پلکاش و بین خاطرات ِ من باز و بسته میکنه و باهام خوشحال ِ و وقتی ناراحتم باهام همدل ِ من دوسش دارم ..........

واستون بهترینا رو از خدا میخوام :*

...........

میدونین چیه ؟.........

فکر یه لحظه نبودنش دیوونه ام میکنه..................................

MiSs PinK: 3PiDeH (●̮̮̃•̃) |پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 | 0:12 AM |

ناخونم شکسته :( واسه همین راحت نمیتونم تایپ کنم ...

ولی ذوق دارم واسم دیروز... 

دیروز رفتیم با دوستام خونه ی یکی از دوستام که 7 ماه پیش ازدواج کرده ... وای خیلی خندیدیم خیلی خوش گذشت... برگشتنه نمیدونم چرا ولی خیلی دلم هوای ِ مهراد و کرده بود  ( فکر نکنین واسه این بود که دوستم هی از شوهرش حرف میزدااااااااااااااااااااااااااااااااااا نـــــــــــــــــــــه، من همچین آدمی نیستم که ... ) 

به هر حال بعد از خونه ی دوستم با تاکسی خودم و کشون کشون بردم تا در مغازه ش ، آخه من مسیرایی رو که بلد نباشم دربست میگیرم ولی الان آخر ماه ِ نمیتونم در بست بگیرم که .........

خلاصه اینکه رفتم مغازه ی جدیدش رو پیدا کردم خدا خدا میکردم که باشه توو مغازه... بودش ... نشسته بود آروم و اخمو داشت مانیتور و نیگا میکرد ... منم وایسادم هی نگاش کردم تا سرش و آورد بالا نیگام کرد..... قربونش برم جا خورد کلی.........

مغازه ش از  قبلی خیلی خوشگل تر بود ، قبلی مستطیل بودش این مربع بود ، دکورش هم ناز تر بودش... کلا بیشتر دوس دارم اینجارو رسمی تره ... تازشم واسم بستنی شاتوتی خریــــــــــــــد... خوچمزه ی خوچزه...

...کلی ذوقش و میکردم تازه آقامون تپلی هم شده چون مغازه جدید نزدیک خونست و آقامون نهار میره خونه دست پخت ِ مامی رو میل میکنه و حسابی بهش ساخته ... مشاالله نوش جونش....

خلاصه هی میگفت : حالا من تورو با این سر و وضع چجوری بفرستم خونه ؟

منم هی میگفتم چرا خب ؟ همینجوری که میومدم میرم دیگه

ولی هی باز میگفت

آخر زنگ زد به پسر داییش گفت بیا سپیده رو ببر خونشون ، از مهمونی اومده آرایش داره نمیشه تنها بره !!!


منم قندی بود که تو دلم آبـــــــــــــــــــــــــــــــــــ میشد ... 

حسام که اومد با مهراد جون رفتیم از گل فروشی ِ معروف ِ اون نزدیکیا یه گلدون ِ کوچولو هم واسه مامانم گرفت ! کادوی ِ من بود به مامانما !! اون حساب کرد D: فدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش

یه دونه بوسش کردم و سوار ماشین حسام شدم و اومدم خونه ...

بعد شب که اومدم بهم اس ام اس داد که خیلی خوشحال شده که رفتم پیشش

خداروشکر ...

دوس داشتم ببینم اونجارو...

امیدوارم که واسش خوب باشه...
لیاقت بهترینارو داره آقای من ...


هم ناخنم درد میکنه ، هم اینکه یه کار index کردن مقاله ی یه مجله دستم  ِ باید اون و انجام بدم ...

با نظر و بی نظر من مینویسم دوستای خوشگلم

ولی خداییش اگه رمز دار بود چند نفر میومدین میگفتین رمز ؟!...وجدانا ؟ ...

واسه من فرقی نداره

من همونی رو که توی دفتر مینوشتم الان رو وبلاگ مینویسم هرکی نظر میذاره محبت خودش میرسونه و منم حسابی ممنونشم :* ...

همین دیگه 

شب بخیر

MiSs PinK: 3PiDeH (●̮̮̃•̃) |یکشنبه 24 اردیبهشت1391 | 10:54 PM |

سر دندون درد این چند روز خیلی توو خونه غز زدم چند روز پیش مامانم خنده اش گرفته بود از دستم یهو گفت :

واااااااااااااااای حالا همچین خودش و لوس میکنه هرکی ندونه فکر میکنه بچه آخر  ِ !!!!!!!

من همچین مامانی دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :))))))))))) بعضی وقتا توالی ِ بچه هاش یادش میره D: 

________________________________________________________________________

* خاطراتم ازین جا به بعد جالب میشه ! جالب و تلخ ! ... میرسم به روزایی که شب و روز فقط گریه میکردم ! ...  

28 مهر 88 : 

هوا تاریک ، آدما اکثر خوابن ... منم اگر بیدارم بخاطر این ِ که فکر خیلی مشغول ِ ... چند روزه یه کتاب جدید شروع کردم امروز توی ِ دانشگاه یه قسمت قشنگی توش خوندم ... داستان ِ یه مرد ِ که زنش باردار بوده و هر دوتا از دنیا رفتن و حالا مرد ِ توی تیمارستان ِ ...  " شانه های من از گریه بر گور او خواهد لرزید ، و من فکر خواهم کرد که دنیا به نقطه ی آخرش رسیده است ، نرسیده است اما ، ... هیچ مرگی دنیا را بع آخرین نقطه اش نمیرساند ، ما را اما شاید برساند ... " مرهم خوبی بود برای وقتایی که حس میکنم رسیدم آخر خط...

30 مهر 88 : ( ببخشید دیگه یه ذره اینجاهاش خصوصی میشه ، خاطرات شخصی بود دیگه )

دل تنگشم ، دلم میخواد فقط بیاد یکبار دیگه بغلم کنه ... فقط یکبار دیگه ... حس میکنم انگار دیگه هوا برای نفس کشیدن فقط اونجایی ِ که اونم هست ... !!

3 آبان 88 :

کتاب یازده دقیقه ی پائولو کوئـــــیلیو رو هرکسی خونده بود واسه مسائل جانبیش بود ! من ولی به دید دیگری کتاب رو شروع کرده بودم ... و وقتی تمام شد : ) واسه ی این کتاب هم اشک ریختم ، در واقع برای عشق اشک ریختم ... بخاطر اینکه خیلی از اتفاقا فقط توی کتابا میوفته ... فقط توی ِ کتاب ِ که پسرا اینجوری عاشق میشن ُ ..... به دختری که توی کتاب بود خیلی حسودیم شد ........! پسره تمام گذشته دختر رو فراموش کرد و ازش خواست که تا همیشه پیش ِ هم بمونن :((

* نمیدونم چندم ِ !!! آبان ِ ولی مطمئنم 20 یا 22 روز از آخرین باری که توی این دفتر نوشتم میگذره 8 آبان سحر عروسی کرد ...رفت ...  گریه هم کردم براش ... مهم تر از اون این ِ که اومد اونی که منتظرش بودم ... زنگ زد ... حرف زد خواست توضیح بده اون اتفاقات چند ماه پیش ُ ... دلم میگه راست میگه ... ولی خاطرات اون چهار ماه خیلی عذابم میده :( ... من بلاهای زیادی سرم اومد..نمیدونم شایدم بلا نبود و من خیلی ضعیف بودم ولی رفتن اون دیگه واقعا بلا بود واقعا میخاستم از ترس و جنون خودم و بکشم ( جریان ِ دعوا پیدا شدن ِ یه مزاحم تلفن ِ عوضی بود کسی که میگفت از طرف مهراد اطلاعات شخصی ِ من و داره ! جریانش مفصل ِ و من خیلی سعی کردم فراموشش کنم و حقیقت این جاست که واقعا هم یادم نیست درست که چی به چی بودش ) هیچوقت فکر نمیکردم اونهمه آرامش و حس خوب کنار مهراد یه شبه برام بشه کابوس برای خوابم دو ماه کابوس میدیدم خیلی بد بود ، ... دو ماه شبا قبل از خواب اونقدر اشک میریختم که بالشم خیس میشد من به خودم و خدا و همه چی و همه کَس قول دادم که دیگه پای ِ هیچ پسری و هیچ احساسی توی دلم باز نشه ... ولی حالا بعد از 4 ، 5 ماه که گذشته ، حالا که دلتنگ ِ مهرادم رست تصمیم گرفتن خیلی سخته ، شب عروسی ِ سحر داشتیم به هم دیگه sms میدادیم خیلی برام جالب ِ من توی تمام جشنا و مناسبتهای خاص با مهراد بودم و باهاش حرف زدم ...واااااااااس خیلی دوسش دارم ولی میترسم دوباره به احساسش تکیه کنم و دوباره یه اتفاق بد بیوفته نمیدونم چیکار کنم خیلی درگیرم دلم میخواد مثل بقیه درست زندگی کنم ولی انگار هیچوقت نمیشه ...

23 دی 88 : 

از آ[رین باری که تو این دفتر نوشتم خیلی گذشته تقریبا دو ماه ، به این نتیجه رسیدم که من درست وقتی تنهام احتیاج پیدا میکنم که بنویسم ! ... البته این مدت هم خیلی اطرافم شلوغ نبود ولی دوست شدنم با مهراد خیلی چیزا رو تو زندگیم عوض کرد ... خیلی اتفاقای عجیب افتاد که اول شوکه ام کرد بعد یه کم سخت بود که باهاش کنار بیام، توو این مدت باهاش بودم چندین بار توی بغلش بودم تو چشماش نگاه کردم باهاش حرف زدم ولی اینکه نمیخواد واسه همیشه بمونه خیلی اذیتم میکنه اینکه میگه اومده که بره ...اینکه هی اصرار میکنه که آخری وجود نداره ........... امروز یه کاغذ برداشتم که واسه روزایی که پیشم نیست براش نامه بنویسم ولی بعد یاد این دفترم افتادم و اودم سراغ ِ این دفترم  ... ولی میخوام از این جا به بعد رو خطاب به مهرادم بنویسم ... 23 دی 11 شب ... سلام مهرادم امروز چند بار باهات تماس گرفتم جواب ندادی ... 12 ساعت میگذره که منتظرم زنگ بزنی ... دلم گرفته از اینکه خیلی از حساسیت هایی که قبلا رو م داشتی الان نداری ... برات مهم نیست کجا میرم با کی میرم و چیکار میکنم ........ دارم به این فکر میکنم که اون پسری که تا همین ند وقت پیش sms میداد و میخواست دوباره با هم باشیم همین تو بودی ؟ تو همیشه حتی وقتی ما با هم نبودیم پیشم بودی و بهم توجه میکردی و میگفتی دوسم داری و میخواستی که دوباره شروع کنیم ..... ولی حالا مه من همه چیزم شدی تو ... تو داری کم میشی ... همیشه همین ِ ... میگم ما آدما همیشه به چیزی که نداریمش اصرار میکنیم ... وقتی بدستش میاریم میبینیم به درد نمیخوره ! حالا حکایت ِ ما هم همین ِ دیگه انگار من واست جذاب نیستم ...ولی مگه تو همین و نمیخواستی ؟ ... مگه نمیخواستی که واسه هم باشیم تا همیشه ؟ ............. اینکه ازت خبر ندارم و جوابم و نمیدی واقعا سخت ِ برام .... یادمه یکی دو سال پیش زمستون ... ماهش یادم نیست ولی بهم گفتی که حا مامانت خوب نیست ... ناراحت شدم واقعا دعا مردم از خدا خواستم که همه چیز به حالت طبیعی برگرده و نگرانیت تموم بشه ولی برام جالب لود که تو توی اون وضعیت دوس داشتی با من حرف بزنی و به من بگی از چی ناراحتی ... فکر میکردم تا همیشه اینجوری میمونی ... ولی انگار درست هر بار که ما صمیمی میشیم و به هم نزدیک میشیم تو کمتر از خودت و زندگیت حرف میزنی باهام ........ درست مثل ِ حالا ، حالا که تورو با همه ی داشته و نداشته ها دوس دارم و دلم میخواست که ای اش تو اولین و آخرین مرد زندگیم بودی ... ( یه جورایی هم واقعا اگر از مردونگی بخوایم حساب کنیم بعد بابام اولین و آخرین مردِ زندگیم ِ ! ....... ) البته یه جورائیم اینطوری ِ و هستی ....... ای بابا اصلا این حرفا چیه میزنم ،  از قدیم گفتن زن و که تو خونه تنها بذاری اینجوری خیالاتی میشه من هی میگم بیا نینی بیارم تو میگی نه ( وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟ بسم الله ! ......... خجالت خوب چیزیه .......... حیا رو مسواک زده دختره ... والا )

28 بهمن 88 : 

" من فقط عاشق اینم حرف قلبت ِ بدونم الکی بگم جداشیم تو بگی که نمیتونم " چرا واقعا ؟ چرا یه آهنگ تمام حرف ِ دل من و میزنه ... واقعا چطور میشه که تمام حرف ِ دل من توی سه دقیقه خلاصه میشه ؟ ... اونقوت خودم نمیتونم حرف ِ خودم و درست بنویسم  ! ........

30 بهمن 88 :

الان سه روزه که ازت خبر ندارم ( من نوشتم سه روز شما بخونین خیلی روز... خیلی سخت بود واقعا ... شاید هر روز بالای 40 بار بهش زنگ میزدم و جواب نمیداد....... باورم نمیشه اصلا که الان همون آدم که اینقدر حواسش به تمام کارام هست و نگرانمه و روزش و با من شروع میکنه و شبا رو با هم میخوابیم ... ) دو هفته ست که ندیدمت ... احساس میکنم یه اتفاقایی داره میوفته که من ازش بی خبرم ... احساس میکنم همه چی رو اشتباه فهمیدم مهراد...چرا با من اینکارارو میکنی ؟ ... هیچوقت حسم بهم دروغ نمیکه ... تو حالت خوبه من این و حس میکنم ... دلم میخواد این روزا تموم بشه و من تکلیفم رو بفهمم هستی یا نیستی ؟ ... نمیدونم امروز چرا اینقدر بی حال و سنگینم ... فقط دلم میخواد یه گوشیه بشینم و گوشیم و بگیرم دستم و منتظر یه خبر از تو باشم ... دلم خیلی برات تنگ شده ... عکست و که توی گوشیم میبینم گریه ام میگیره ... چرا ازین بازی خسته نمیشی ؟ ... 

1 اسفند  88 :

تصور اینکه تو الان داری با میل خودت آزارم میدی خیلی ناراحت کننده ست ... واسه همین دارم سعی میکنم که دیگه بهش فکر نکنم اگه اینبارم شب تولدم تنها باشم خیلی دلم میشکنه مهراد :( ... تو درک نمیکنی چه حال بدی دارم ... اینکه از همه طرف بشنوم که همه بهم میگن مهراد داره میپیچونتت خسته شدم ... حالم داره از این وضع به هم میوره امشب یه عالمه زنگ زدم و sms دادم تو هیچکدوم رو جواب ندادی........

4 فروردین 89 :

نمیدونم چرا حالا که تصمیم گرفتم تو این دفتر واست بنویسم اینقدر تنبل شدم ، امروز با هم رفتیم کارگاه ... عجیب بود ... خوش گذشت ... 

~ چه فرقی میکنه که چی روزی ِ ، مهم این ِ که دارم میبرم ، دارم به آرزوم میرسم ... برام مهم نیست کی چی فکر میکنه مهم منم که دارم حس میکنمش که دوسش دارم که هست ... لباسام و جمع کردم یه مقدارم پس انداز دارم اونم برداشتم ... میخوام برم .... شاید دیگه نتونم بنویسم و ادامه بدم نمیتونم زیاد با خودم وسیله ببرم ، هیچی ........ شاید این غمگین ترین حس ِ من ِ ........... خداحافظ ....... ( بدون شرح...

26 فروردین 89 :

نشد ...نخواست ... نموند ...رفت کاش بهت نمیگفتم مهراد ... خیلی درد دارم ............

2 اردیبهشت 89 :

دردش هنوز باهامه ... کاش هیچوقت دردش کم نمیشد حس ِ خوبی بود ... من واقعا بیست سالمه فقط ؟ همه ی این حس های غریب و تو این بیست سال تجربه کردم ؟ ... همه ی این دلتنگی ها ، همه ی این آرزوهای محال ... همه اش توی بیست سال ؟ ... وقتی من نمیخوام ، هستی و وقتی میخوام هستی ... امروز رفتیم کارگاه ... نطفه ی من بین بود و نبود ! .... تمام وجودم پر از درد ، بهت گفتم اگه برات سخته اگه من و نمیخوای بذار فقط باشم ! .............. حرفی زدم که نباید میزدم ... بخاطر همین ازم رو برگردوندی ، سکوت کردی من اصرار میکردم دستم و پس میزدی ووو من درد داشتم و نمیخواستم بفهمی ... چقدر حس ِ بدی توی وجودم بود وقتی صدات میکردم که برگردی سمت من و نگاهم کنی و جوابم رو نمیدادی ... نرسیدم ... انگار دیگه هیچی اونجوری نبود که من تصور میکردم حتی دیگه کاری از دستام بر نمیومد... دستایی که یمفگتی دوسشون داری ، شاید اگر اون درد نمیپیچید توی اون لحظه ی سرد و من ناله نمیکردم تو هیچوقت بر نمی گشتی ترسیدم و درد کشیدم و.........داری کمرنگ میشی ... میبینم که داری کمرنک میشی ... کاش میشد چشم بست و دیگه توی این وضعیت نباشیم ........ نمیدونم عمر با هم بودنومون تا کی ِ ...

15 اردیبهشت 89 :

امروز تو ایرج اومدین پیشمون ، رفتارات با ارج برام خیلی جالب بود اولین باری بود که با یکی اینقدر صمیمی هستی ...

18 اردیبهشت 89 :

داره یه عالمه اتفاق عجیب میافته به ظاهر همه چی عالیه ولی........ امروز دیدمت ... عجیب نیست ؟در عرض سه روز دوباااااااار ... من و تویی که همدیگر و ماهی یه بار میدیدیم.... البته اینهمه لحظه ی خوب و خوش کنار هم من و بدجوری میترسونه ... 

................


* خدارو هزار مرتبه شکر که گذشت اونروزااااااااااااا ... چقدر دور بود ازم :( .....

MiSs PinK: 3PiDeH (●̮̮̃•̃) |شنبه 23 اردیبهشت1391 | 0:5 AM |

توضیح : عبارتهایی که به صورت مورب و قرمز/ نوشته شدن چیزایی ِ که الان بهش اضافه کردم ! خودمم نظر دادم !!!!

14 مرداد 88 :

12 شب ... خیلی سخته با خودم قرار گذاشتم از تجربه های تلخ مزه ام ننویسم...سخته که بخوام حرف بزنم و بنویسم و ازون چیزایی که بهم گذشته نگم...سخت ِ اما باید بهش عمل کنم ...اون لحظه ها و اون حادثه ها کمتر از اونی هستن که بشه اسمشون رو خاطره گذاشت و بی ارزش تر از اونی هستن که بشه یادآوریشون کرد ...ولی زخمن ...زخم ! ...میسوزن ... میسوزم ... خدایا کاش همه اش فراموشم میشد ... دلم یه زندگی جدید میخواد ... شاید نوشتن تنها کاری ِ که من صادقانه انجام میدم ، احساس میکنم نوشته هام با اونی که حرف میزنه فرق داره ( یعنی خودم وقتی مینویسم با خودم وقتی حرف میزنم فرق دارم !! ) اینروزا خودم و وقتی حرف نمیزنم بیشتر دوس دارم! وقتی حرف میزنم میخندم حتی اگه تما دلم ناراحت باشه میخندم ( تمام دلم ؟! ) میخندم و این و دوس ندارم ... تا حالا نشده کسی رو پیدا کنم که بتونه حرفام و همونجوری که میگم بشنوه !!! تا حالا با لحن نوشته هام حرف نزدم ! ... میخوام تمرین کنم اما دلم نمیاد !.... نمیخوام زبون ِ تنهائیام و کسی بشنوه که نباید بشنوه ! ... خودم و عادت دادم به نوشتن نوشته هایی که خونده نشن...از خونده نشدن ناراحت نیستم میترسم از خونده شدن و ...... میترسم کسی تمام درون من رو بخونه و .....بخونه و واااای اگر نفهمه ........ ( چقدر پیچیده نوشته بودم !! )

15 مرداد 88 :

تصمیم گرفتم که اگه یه روزی اداره ی ساعتهای زندگی ِ یه خونه به عهده ی من بود با یه طوافق قبلی تمام عوامل جدایی رو(  بعضی وقتها) از تو خونه حذف کنم مثلا موبایل روزنامه تلویزیون ، تمام اون چیزایی که نگاه من و دور میکنه و فکر من و از خونه امر خارج میکنه ... 

17 مرداد 88 :

من سکوت و رخوت و نه توو دنیای ِ خودم نه توی کتاب اصلا نمیتونم تحمل کنم ، حداقل یکیش باید مهیج باشه ... یه کم دلم گرفته داره بهم سخت میگذره ... این چند ماه تنهایی برام شده مثل یه برزخ ... انگار حالا که خودم و محکوم کردم به اینکه تنها باشم منتظرم تو یه زمان کوتاه ِ نچندان دور معجزه بشه ! ولی حقیقت این ِ که برای من و شرایطی که که دارم یه شروع دوباره غیر ممکن ِ ... ولی نمیدونم چرا هنوز خودم باور ندارم...

18 مرداد 88 :

وقتی از خوندن یه کتاب لذت می برم به خودم میگم که حتما تو یه فرصت های دیگه هم باز از این لحظه های کتاب ذوق زده میشم و یه جورایی خودم و به دوباره خوندن ِ اون کتاب توو یه موقعیت دیگه امیدوار میکنم ... ولی... ( خیلی بد خط بودم نه ؟ این عکس واسه همین پارگراف ِ ... از نقاشیم خوشم اومد !!!با اینکه من یه دخترم از شکسته شدن ِ یه مرد خیلی بیشتر عذاب میکشم تا یه زن ، چه توی کتاب چه توی واقعیت ... شاید بخاطر همین حساسیت هاست که میگن من مرد سالارم ! ...نمیدونم ولی به هر حال به نظر من عشق و علاقه ی واقعی برای مردها عمق بیشتری نسبت به زنها دارهو به همون نسبت موقع جدایی مردا حتی ممکنه یک شبه سالها پیر بشن ... واسه همین عقایدمه که اشک یه مرد برام یکی از مقدس ترین پدیده هاست ... 

20 مرداد 88 :

3 نصفه شب ... تازه فهمیدم چرا اینقدر کتاب پر رو دوس داشتم ! ... پر ... چقدر سخته وقتی دو نفر توو اوج عشق ... به امید به آینده ی نامعلوم از هم جدا بشن ... من تا حالا تجربه نکردم ولی ، چقدر برام نزدیک :( ...

3  شهریور 88 :

 امروز فیلم سوپر استار رو دیدم ... بعد به اینفکر کردم که زندگی ِ آدما ی مشهور بیشتر از اینکه جذاب باشه دردسر داره آدمای مشهور دنبال آرامش هستن و آدمای معمولی دنبال شهرت ... داشتم به این فکر میکردم که تمام جنبه های + شهرت نمی ارزه به اینکه آدم سختیاش رو تحمل کنه ... 

4 شهریور 88 :

هیچوقت به اندازه ی حالا سردرگم نبودم ... بین دو تا راه ... سیاه و سفید ...نمیدونم چیکار کنم 

توضیح : یکی از بستگانمون به نام خشایار اون موقع به من پیشنهاد داده بود میدونست که من چند ماه ِ از مهراد جدا شدم بهش گفته بودم نه ، گفتم میخوام مهراد آخرین نفر باشه ... خوشبختانه با اونهمه تنهایی ِ تلخی که اونروزا حس میکردم قبولشم نکردم و چند ماه بعد اتفاقای خوبی افتاد ..........................

5 شهریور 88 : 

وقتی آدم میدونه که نباید غذا بخوره با اینکه گرسنه ست ، نباید آب بنوشه با اینکه با اینکه تشنه ست ولی ارده میکنه که به اسم روزه نخوره و بره توی حریم هزار تا قانون که فقط تا اذان مغرب قانون ِ ! تمرین ِ صبر  ِ ... تمرین نخواستن چیزایی ِ که بهشون نیاز داریم ... من تمرین صبر و دوس دارم ، تحمل بالا رفته انگار با هر صبر یه خشت از وجودم ابدی میشه ( چقدر این یه تیکه جالب بود !.... )

8 شهریور 88 :

گرمای تابستون آدم و بی حوصله میکنه ، واسه نخواستن چیزای خواستنی ، آدم کم طاقت تر از اونی میشه که بتونه به خودش سخت بگیره 22 روز مونده به پاییز اییزی که من یه مدت اصلا دوسش نداشتم 

10 شهریور 88 :

دانشگاه قبول شدم ... دانشگاه آزاد ... رشته کتابداری ... جالبته نه ؟ ... از بس تو این تابستون طولانی کتاب خوندم و به کتاب فکر کردم که آخر اومد سراغم ... تو زندگیم هر چیزی که فکر نمیکردم بهش برام پیش اومد ... فکر میکردم حسابداری قبول میشم و درس و کار و رفاه و یه زندگی ِ یکنواخت ... ولی حالا میرم غرق میشم تو یه عالمه مبحث ِ جدید ... احساس خوبی دارم ... این تنوع بزرگی ِ توی این روزای تکراری ... 

11 شهریور 88 :

بعد از یه روز همه ی ذوقم از بین رفت...میترسم از آدمای جدید... نکنه آدمای جدید از جنس من نباشن ؟ ... چقدر از غریبه ها میترسم :(...

14 شهریور 88 :

راستش بعد از این 19 سال اگر کسی ازم بپرسه که توی این مدت و با این تجربه های عجیب چی از زندگیم یاد گرفتم میگم یاد گرفتم که زندگی کوتاه تر از اونی ِ که آدم همه ی چیزا رو خودش به تنهایی تجربه کنه ... واسه همین من دیگه از هر فیلم و کتاب و ماجرا و خاطره ای یه عالمه نتیجه میگیرم...خودم و به جاشون میذارم و یک بار تصمیم میگیرم !!!!!!!!! 

21 شهریور 88 :

امروز رفتم دانشگاه ثبت نام کردم توی کمتر از 40 دقیقه هر چی فرم بود واسه ثبت نام پر کردم D:  ... این روزا اگر کمتر مینویسم بخاطر این ِ که وبلاگم رو update میکنم ... نوشتن اونجا کاملا من و از نوشتن واقعی دور کرده ...

31 شهریور 88 :

توضیح : اون موقع ها اسم کسی رو توی دفترم نمینوشتم واسه همین به جای ِ اسم مهراد (؟) گذاشتم  

از دیروز تا حالا دارم فکر میکنم که تولد ( ؟ ) 30 شهریور بود یا 31 ... فکر کنم 30 باشه ولی مطمئن نیستم ... تولدش برام مهمه چون خودش برام مهمه هرچند اتفاق بدی افتاد که از هم جدا شدیم ...هنوزم احساس میکنم دوسم داره یه جورایی (؟) اولین پسری بود که حس میکردم واقعا میتونم از ته دل دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه نمیدونم سر و ته اون ماجرا و دعوا چی بود ... هم دیشب هم دیروز به گوشیش زنگ زدم خاموش بود ... کاش بر میگشت ... اون همه چیزایی رو که من میخوام داره همه چی ... مهربون ِ ، دوسم داره ، بامزه ست ، غیرتی ِ ، اونجوری که دوس دارم صدام میکنه ، .... همیشه یه اتفاق بد من و اون و از هم جدا کرده وگرنه هرچی فکر میکنم میبینم ما روزای بدی با هم نداشتیم اصلا درست ِ که با شروع ِ این دفتر تصمیم گرفتم هیچوقت ازدواج نکنم و با هیچ پسری نباشم ولی ... اون اگه برگرده بهش نه نمیگم ...باهش میمونم دلم براش تنگ شده ... 

15 مهر 88 : 

از وقتی این دفتر و خریدم و شروع کردن به نوشتن با خودم قرار گذاشتم دیگه هیچ پسری وارد زندگیم نشه و اسم کسی رو توی این دفترم نیارم ... یه جورایی اسم آوردن و نوشتن از کسی که دوسش دارم و هنوز بهش فکر میکنم ... این دفتر و محکوم میکنه به سوختن توی آتیش چهارشنبه سوری ... ولی دیگه خسته شدم از اینکه دلم میخواد از کسی که تو فکرمه بنویسم و .........نمیتونم ....

دلم برای مهراد تنگ شده ... بعضی آدما و خاطره ها همین قدر که هیچوقت فراموش نمیشن برای بودنشون کافیه ... ولی خاطره ی مهراد... چند روزه بدجوری یادش میوفتم ... بد از هم جدا شدیم خیلی بد ... برتر از دفعه های قبل جوری که مطمئنم برنمیگرده دیگه ... کم نیست برام که ندیدش بگیرم و ازش ننویسم خیلی خوبه ، خوب تر و مهربون تر و عاقل از از هرکسی مه اطرافم دیدم همه چیش رو دوس داشتم کاراش حرفاش هیکلش ، حتی ... ( حتی و کووووووووووووووووفت چشم سفید بودم دیگه ، چه میشه کرد... مرد ِ خودم بود خب !!!! )

این بار آ[ر خیلی بد جدا شدیم ، با اینکه قول داده بود تا همیشه بمونه زود ِ زود رفت ... همه چی تموم شد واقعا برای همیشه تموم شد ، دلم براش تنک شده من همه چیز بعد از این چند ماه یادم رفت همه ی جزئیات اون بحث و دعواها...... کاش اونم یادش میرفت ... حتما تا حالا توو این مدت با یکی دوس شده همیشه دلم میخواست بدونم به جز من کی ُ انتخاب میکنه دوست داشتم بدونم سلیقه ش چجوری ِ حتما یه دختر مو طلائی ( منظورم همون بلُِند بود ِ !! ) پوست ِ سفید ...نمیدونم اصلا نمیدونم چجور دختری دوس داشت ... فقط نمیدونم چرا وقتی باهاش بودم حس میکردم واقعا دوسم داره ...ولی اگر دوسم داشت که اینجوری نمیذاشت بره ... بهم نمیگفت " پاکدامن " ... نمیدونم شایدم حق با اون بود شاید من بی جا توقع داشتم که مثل خودم گذشته رو فراموش کنه ، همیشه میگفت براش مهم نیست ولی مگه میشه مهم نباشه ... چقدر من ساده ام ... ولی با تموم این حرفا بعضی وقتها احساس میکنم بهترین روزای زندکیم وقتی بود که فکر میکردم مهراد تا همیشه باهام میمونه و میشه شاهزاده ی رویاهام ... ولی همه اش یه خیال باطل بود ... کاش اصلا این حرفا رو اینجا نمینوشتم ....... (بمیرم واسه خودم چقدر درگیر بودم با افکارم اون روزا .........)

* این پست چون طولانی شد بقیه اش میره واسه پست ِ بعدی 

MiSs PinK: 3PiDeH (●̮̮̃•̃) |جمعه 22 اردیبهشت1391 | 1:4 PM |

خودشیفتگی من و به این حد رسونده که با صدای بلند آهنگ ِ بانوءِ فرزاد فرزین و گوش میدم و واسه خودم میرقصم ! مثلا فکر میکنم مهراد داره واسم میخونتش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جدی میگما!... وقتی حوشحالم اینجوری میشم :( !!! یه کم نشونه های بیماری ِ روحی روانی ِ نه ؟ خودم میدونم ولی چیکار کنم ؟ ذره ای هم دست ِ خودم نیستش !....................

عاشقونه باز من و صدا کن
بیا تو دلم آتیش بپا کن
می دونی که از تو سیر نمی شم
با تو باشم دیگه پیر نمی شم
عکس تو توی قاب چشمای من
طرز نگاهت مونده توی رویای من
تویی واسم همیشگی ، می دونم
تا دنیا دنیاست واسه تو می خونم
unbelievable :))   ( قشنگ ترین تیکه اش  همین تیکه اش ِ D: واقعا باور نکردنی ِ !! )

من که می خوام عاشق بشم ، کی از تو بهتر ؟ 
برای کی دیوونه بشم
کی از تو بهتر
تا وقتی که تو نبوی عاشق نبودم
به هیشگی غیر  من نخند
که من حسودم
که من حسودم
با تو دارم هر لجظه عاشق می شم
دنیای من مال توءِ  بیا پیشم

یادم نمیره ... هرچی بیشتر ازشون دور میشم بیشتر یادشون میوفتم !... گذشته ... روزهای تلخ... روزایی که من امروزم رو آرزو کرده بودم.......................... بلاخره به لطف کنکور ارشد دانشگاه آزاد چند روز تعطیلی پیدا کردم و میتونم سر حوصله یه آپ مفصل بذارم... ازون آپ هایی که تا یه مدتی خودم از خوندنش حس خوبی بهم دست میده ........

از طرفی یه روزایی مثل امروز وقتی پر از انرژی و عشقم دلم میخواد یه جوری حرفم و ثبت کنم .......

امروز یه اتفاقی افتاد که من و بیشتر از همیشه یاد چند سال پیش انداخت... مهراد بهم حرفی زد که من مطمئن بودم که چند سال پیش کاملا خودم رو راضی کرده بودم که بگذرم از شنیدنش ...!!! رفتم سراغ دفتر خاطراتم تا ببینم کجاها به این موضوع اشاره کردم.......  جالب اینجاست که هرچی بیشتر میخونم بیشتر تعجب میکنم ... خدایا این مهراد چی شد که اینقدر عوض شد ؟ ........... دلم میخواد ساعتها بشینم یه گوشه و به دفترم خیره بشم و به اونروزا فکر کنم و بفهمم کجا مهرادم اینقدر تغییر کرد........ خدا رو شکر ... 

میخوام یه قسمتایی از دفتر خاطراتم رو تایپ کنم ... اون موقع ها توی وبلاگم نمینوشتم خیلی ... 

خب شروع میکنم !!!!!!

بین دوستی من و مهراد یه وقفه ای افتاد توی ماه خرداد تا مهر 88 ... جوری که من فکر میکردم که شروع ِ دوباره ای وجود نداره ... منم دفتر خاطراتم رو تو همون فاصله پیدا کردم و شروع کردم مرداد 88 

نمیدونم که خلاصه اش توی این آپ جا میشه یا نه ولی حداقلش این ِ که هم دفتر خاطراتم چکیده اش تایپ میشه هم اینکه یه سوژه ثابت واسه حرف زدن پیدا میکنیم P: ................

( اگر بعضی روزاش کوتاه بود فکر نکنین همینجوری هم نوشتما ! من اونجاهاییش رو مینویسم که به نظرم جالب میادش چون کاغذ که کنتور نداشت ! اون وقتا من هی مینوشتم ! )

حالا واسه اینکه بعدا با این دفتر خوشگلم ارتباط بر قرار کنین من عکس دفترم و با بعضی از صفحاتش رو عکس رو میذارم............. اتفاقا شروع ِ دفتر خیلی جالب ِ با این جمله شروع میشه که " میخوام شروع کنم به خوندن خاطرات قدیمیم ..... " !!! دقیقا همین کاری که منم الان میخوام انجام بدم ! هه !!!!

4 مرداد 88 :

امروز تو خیابون برای یه اعلامیه ترحیم گریه کردم، پسره تو عکس قشنگ خندیده بود ... با خودم فکر کردم حتما وقتی زنده بوده خیلیا دوسش داشتن... یه جورایی میتونم حا اون دخترا رو درک کنم حتما یک سال پیش شهره هم با دیدن اعلامیه ی علیرضا خیلی دلش میگرفت...

6 مرداد 88 :

میون خوندن کتاب دزیره امشب من ساعتها بخاطر طلاق ژوزفین و ناپلئون گریه کردم...

8 مرداد 88 :

الان 4 صبح ِ من دژیره و ژان باتیست رو بعد از اینهمه دوری تو صفحه 555 با هم تنها گذاشتم ....

* اونروزا از شدت تنهایی از بس که کتاب میخوندن شخصیتهای کاغذی واقعا به نظرم زنده میومدن!

11 مرداد 88 :

دارم یه پازل میسازم ،  سخت ترین جاهاش همون تیکه ها یک شکل و یک رنگ ِ ... مثل روزمرگی های زندگی!

اینم عکس ِ این صفحه که معلومه کاملا مشغول ِ پازل درست کردن بودم D:

12 مرداد 88 :

امروز برای اولین بار تنهایی رفتم سینما ... ( البته کسی نمیدونه که تنهایی رفتم ! ) فیلم دلخون ... زندگی ِ یه عاشق که فکر میکنه بهش خیانت شده البته فکر میکنه ............ به نظرم حق داشت ، اون ( حامد بهداد ) از جدایی می ترسید آدمها وقتی چیزی یا کسی  رو به دست میارن که در اصل حقشون نیست همیشه توی ترس از دست دادنش هستن لذت داشتنش رو هیچوقت نمیچشن... 


ادامه دارد ................................

MiSs PinK: 3PiDeH (●̮̮̃•̃) |جمعه 22 اردیبهشت1391 | 1:9 AM |

*: کارایی رو که واسه مهراد انجام دادم گذاشتم توی ادامه ی مطلب اگر دوس داشتنین بگین نظرتون رو ...


:( امروز رفتم که دندونم و رو کش کنم و تموم بشه کارش :( ولی موقع باز کردن پانسمان چنان دردیم گرفت که دکتر خودش وحشت کرد :( ... گفت اینقدر تورم داره که باید چند روز صبر کنم تا ریشه ها آروم بشه :( ... خیلی بد ِ :( ... ولی مهراد خیلی هوام و داره ... 

اونم همش تا دیر وقت سر کاره حتی وقت نمیکنه بره کارت ویزیتارو بگیره :( فردا اگر بشه میریم با هم دوتایی میگیریم کارتارو ...

امیدوارم خوشش بیادش.............

:( 

خیلی درد دارم باید برم مسکن بخورم و دراز بکشم بخوابم :( ...

خدایا پس تکنولوژی ِ مسواک به چه دردی میخوره خب ؟ .............. چرا پس من اینقدر دندونام بدِ ؟ :(



ادامه مطلب
MiSs PinK: 3PiDeH (●̮̮̃•̃) |چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 | 11:9 PM |

تا حالا یه پروانه رو توی یه شیشه دیدین ؟ ... 

الان توو دل من یه همچین خبری ِ ... یعنی یه عالمه احساسات و ذوق و حرف تو دلم عین ِ پروانه داره بال بال میزنه ولی مهرادم نیست که واسش حرف بزنم امروزم که دیدمش از ساعت 1 تا ساعت 3:30 ... خیلی کم بود واسم :( ......... واقعا کم بود واسم :(

ولی خوب بود... الهی قربونش بشم من ، خیلی داره عوض میشه ، خودش متوجه نمیشه ولی من میفهمم ... یه خط های ریز تازه داره تو صورتش جا خوش میکنه ... داره قالب صورت همه ی مردای ِ خوب میگیره ..... 

( الان موبایلم تو اتاق ِ نمیدونم چرا هیدچار توهمم که داره زنگ میزنه اینجوری نمیتونم درست آپ کنم ! مجبورم برم تو اتاق ، ... فعلا )

خودش نمیدونم ولی شما بدونین الان دیگه دقیقا عین ِ مامان بابام که ازشون حساب میبرم از اونم حساب میبرم اصلا نا خودآگاه هول که میشم لکنت  میگیرم :((

_______________________________________

* به خودم و حسم افتخار میکنم ... اون موقع که رفتم تو اتاق دقیقا زنگ زده بود و اسمش افتاده بود روی گوشیم  ... خیلی هوام و داره اینروزا...............

امروز ائمد دانشکاه دنبالم

بعد با هم رفتیم نهار ، اینقدرم توی رستوران اذیتم کرد که نگو هی دخترا رو نگاه میکرد از قصد ادا در میاورد و میگفت خواهرم خوبی ؟ ( یعنی که دختره فکر کنه من خواهرشم !! ) وای میخواستم بکشمش

خودشم هی میخندید که من حرص میخوردم..............

...

بد دیگه اومدیم سمت خونه ... فدای اون رانندگی کردنش بشم من

عزیز دلمه 

:*

یه کم داره حال و روزم بهتر میشه !

چقدر بده که آدم بعضی وقتها رفتاراش دست ِ خودش نیست....... خدا چه حسی داشته اینقدر اخلاق ِ ما خانومارو عجیب غریب آفریده :(

اون کارت ویزیت و تراکت هم هنوز حاضر نشده خیلی دلم میخواد تراکترو ببینه نظرش رو بگه

چون ندیدتش هنوز........

........

الان داریم sms میدیم منم دیگه کم کم برم تو اتاق

........

وای :( دوباره داره هوا گرم میشه :( من اصلا از هوای گرم خوشم نمیادش :(

MiSs PinK: 3PiDeH (●̮̮̃•̃) |دوشنبه 18 اردیبهشت1391 | 9:59 PM |

دیشب با یه عالمه ذوق کتابخونه رو از نظر موضوع مرتب کردم ... گفته بودم  ؟ ... خلاه صبح ساعت 6 که زنگ خورد موبایلم تا چشم باز کردم و طبق عادت چرخیدم سمت  ِکتابخونه ام و نگاش کردم... خیلی مرتب و جا افتاده شده بود... کم کم داره شکل میگیره کتابخونه ام ... ولی خب تا حالا عدات کرده بودم فرهنگ ِ ادبیاتم طبقه ی بالا باشه و گلستان ِ سعدیم هم طبقه وسط ولی الان دیگه فرهگم اومده پایین و طبقه ی بالا کلا شده واسه کتابهای اونور آبی ... وای خیلی حس ِ خوبی داشتم به کتابام... به اونهمه کتابای نخونده ... به سانست پارکی که تا وسطش خوندم که لکه های ته فنجان قهوه که ازش دو تا کتاب دارم از بس دوسش دارم ! به ملکه الیزابت که هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر زندگی ِ عجیبی داشته باشه ، به کتاب ِ خاک های نرمو کوشک که زندگی نامه ی یه شهید ِ ....... به همه ی کتابام یه حس ی خیلی خوبی داشتم ........ تازه داشتم فکر میکردم اینا بعدا که برن توی خونه ی خودم چقدر دوست ِ جدید پیدا میکنن.......... البته خیلیاشونم بینشون شاید یه عالمه فاصله بیوفته !....... 
به هر حال با همه ی این افکار و اوصاف از جام بلند شدم حاضر شدم برم دانشگاه ... همشم داشتم به این فکر میکردم که مهراد دیشب خواب ِ خواب بود........ خاک تو سرم دیروز یه عالمه به مهراد اصرار کردم بره دکتر
...
بعد امروز از بس فکر افسرده شده بود اصلا یادم رفت که این پسر باید میرفت دکتر :( شب ساعت 10 یادم افتاد :( من اگر جاش بودم اینقدر غر میزدم که یادش رفته من دکتر دارم :( ............... ولی اون امروز هیچی نگفت :( ....
دانشگاه که رفتم کلاسام تشکیل نشد ... منم رفتم کار آموزی..... تا 4:30 ........ مهرادم گفت کار دارم نمیشه عصر بریم بیرون ....گفت فکر میکردم که برنامه واسه بعد از ظهره!...
منم گفتم : خب عزیزم تو که میدونی من کل هفته تا 4 اینجام............................................
واقعا دیگه اصلا اصرار نکردم هیچی نگفتم...
دیگه مغزم کلا قفل شد ... تلخ شدم در حد زهر !............
حالا زنگ زده بود که مثلا من ناراحت نباشم :( ولی من مریضم وقتی ناراحتم ناراحتم باید یه ساعت همینجوری باشم تا خودم برم سراغش...
حالا بعد از یک ساعت بهش اس ام اس دادم و شکلک زبون درازی فرستادم ...منظورم این بود داره حالم خوب میشه ........
بعد چی شد ؟ زنگ زد یه کم حرف زدیم وسط ِ کل کل یهو گفت : آره اصن من کارم واسم مهم تره !!!!!!
حالا من هیچی نگفته بودما .................. خودش یهو قاطی کرد ... یعنی منظورم و بد فهمید !
به شوخی گفت : باباییت و نمیبخشی من برم بمیرم اصن ؟ من گفتم نه کار داری قرار داری واسه چی بمیری !!
هیچی دیگه این و گفتم ناراحت شد :( دیگه حرفم نزد منم جلوی ِ این کتابداره داشتم حرف میزدم.....
دیگه وقتی داشتم میرفتم خونه ساعت 5:10  بهش گفتم دارم میرم خونه گفت باشه عزیزم
وقتی هم رسیدم ساعت 6:30 گفتم میرم بخوابم باز گفت باشه عزیزم
...
خوابیدم تا 8:10 که موبایلم زنگ خورد ... مهراد بود ولی من نصفش رو توی خواب حرف زدم بعد مامانمم کم کم صدام کرد ... شام خوردم و با کلی خجالت ازش خواستم که برام پول بریزه چون بیعانه ی کارت ویزیتش رو داده بودم نمایشگاهم که رفتم دیگه پولم ته کشید مجبور شدم بهش بگم بعد الان دیدم به جای اینکه 20 تومن بریزه 50 تومن ریخته ... بهشم اس ام اس دادم بپرسم چقدر ریخته ... چرا 30 تومن زیاد داده :( ....... نباید این کارارو بکنه خب ...... :( واقعا من خجالت میکشم :( ... .........
........ الان جواب اس ام اس داده میگه من 10 تومن ریختم !!!!! عجـــــــــــــــب !!! میبینی تورو خدا ! 
پول تو جیبی میده پسرمون ...............
...........
چیکار کنم آخه : ( ... مامانم میگه هیچوقت نباید به مردا بگین زیاد دادی بهشون بر میخوره ولی خب آخه :( .................
........
چی بگم ........
......
خیلی منگ شدم !
واقعا میگما !
.......
دلم میخواد برم حموم یه ساعت بشینم زیر آب واسه خودم فکر کنم فقط................
امروز تو اس ام اس که هی داشتم غر میزدم آخر گفت : چرا اذیت میکنی ؟ یه کم درک کن دیگه !............
.............
:( دلم گرفت........
یعنی .....
نمیدونم خودم فکر میکردم تا حالا مثلا خیلی درک کردم تو این 10 روز !.............
...
ولی گویا کم بودش...........
........


PinK نوشت : همیشه صبحا 9 که میگذره گوشیم و میگیرم دستم تا زنگ بزنه همیشه بین 9 تا 9:30 زنگ میزنه ... امروز ولی خودم تا 9 شد بهش زنگ زدم... سریعم برداشت..... خیلی خوب بود........... دوسش دارم


MiSs PinK: 3PiDeH (●̮̮̃•̃) |یکشنبه 17 اردیبهشت1391 | 11:1 PM |

پستایِ زیادی غمگین رو دوس ندارم ،

ازطرفی هم دوس ندارم پاکشون کنم ... واسه همین رمز میذارم

واقعا هم متاسفانه دوس ندارم بعد از اینکه اون حال میگذره دیگه خونده بشه و راجع بهش حرف زده بشه ...

رمز دار شدن ِ اون پست ِ بخاطر همین بود.........

معذرت میخوام از هرکسی که ازم رمز خواسته بود... مطلب ِ خوندنی نبودش...

واقعا شرمنده شدم

__________________________________________

دلم واقعا براش تنگ شده ...

الان 10 روزه ندیدمش... با هم حرف میزنیم ... خوبیم ... ولی من هنوز ... گُـــنگَم... خاستگار بی موقع حالم ُ بد میکنه اونم از طرف یه خانومی که من و یک سال پیش با مهراد توی بهبودی دیده بوده و حتی پیغامم رسونده بوده که به سپیده بگید رعایت کنه !!!!!!!!!!!!!!!! اونوقت واسه من خاستگار معرفی کرده.... مامانمم که انگار واسه اون خاستگار اومده از من خجالت میکشه !... میترسه منم مثل ِ خواهرم برخورد کنم و حرف ِ خاستگار که میشه گریه زاری راه بندازم و جنجال به پا کنم ... ولی من هیچی نگفتم ... گفتم این روزا واسه خودمم وقت ندارم فعلا میخوام این دو ترمم بگذره بعد بفهمم اصلا میخوام چیکار کنم !... واقعا هم همین ِ ... الان فقط میخوام این یک سال رد بشه و درس ِ تموم بشه بفهمم چیکاره ام............ دلم نمیخوام به هیچی دیگه فکر کنم .................... اگه کارت ویزیتای این مغازه جدیده آماده باشه فردا میبینمش..... خدا کنه که اماده باشه..........

امروز نمایشگاه کتاب بودم ....... تنوع خوب بود ... خوش گذشت ... یه عالمه کتاب خریدم... یه رمان عاشقانه ی کلاسیک هم خریدم که حال و هوام عوض بشه ... " اوژنی گرانده " نویسنده ش که حتما میدونین : بالزاک ...

کتابا رو که بخونم اگر خوب بود میام میگم .......

امروز غرفه ی داستان هم رفتم ، همون مجله ای که داستان کوچکم رو جا داده بود بین ِ صفحاتش ... حس ِ خوبی بهم داد ، حس ِ خیلی بود........ اصلا آدم های فرهنگی که میبینم ذوق میکنم ..........

MiSs PinK: 3PiDeH (●̮̮̃•̃) |شنبه 16 اردیبهشت1391 | 11:30 PM |

دوستم زنگ زده میگه : میتونی کار آموزی رو بپیچونی بیای بیرون ؟ ...

میگم : نه درب داغونم

میپرسه : چرا ؟

میگم : آرایش ندارم ، حوصله ندارم ، موهامم همینجوری بالایی دادم اصن یه وضعی!

میگه : حالا مهراد مغازه ش رو عوض کرده دلیل میشه این شکلی بشی  ؟

میگم : شبیه کارگرای خونه ها شدم ... قهریم

میگه : ابله عمه ت ِ !... شماها دعوا کردین و ما باور نمیکنیم اصرارم نکن

میگم : خدا از دهنت بشنوه ! روانی شدم

میگه : شب حالت و میپرسم عزیزم برو پی ِ کارت

................................................


شب زنگ میزنه و از جوابی که من بهش دادم میگه :

اصن ابله خودتی و جد و آبادت خوب شد باور نکردما !................

.......

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برداشت آزاد!

MiSs PinK: 3PiDeH (●̮̮̃•̃) |پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 | 11:51 PM |